تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد
190                        

  
                           

 دلم یک خانه می خواهد کوچک در وسط سکوت  انبوه یک جنگل ...

 شاید اما  نه !  در بالای  یک کوه !  

 دلم می خواهد حریر پرده اش از مه باشد .

یک صندلی چوبی وسط اتاقش

که هروقت دلم گرفت

بکوبم و بروم آن جا ...

روی صندلی چوبیم بنشینم و زل بزنم  به حریر پنجره ام و شاید دوردست تر ها....

ان وقت شاید کمی بافتنی ببافم یک شال ابی یا یک کلاه زرشکی ....

کمی   پابرهنه راه بروم در حریر  ابرها

دستمال را بردارم و اشک های  یک ستاره را پاک کنم

بنشینم و برای خودم چای دم کنم

و توی دلم خوشحال باشم که هیچ کس

نشانی خانه ام را ندارد

که هیچ کس این جا نیست

 صدایم کند ...


+ عکس از  محسن بذر افشان . منطقه جواهر دشت گیلان



"
+تاریخ سه شنبه 12 شهریور 1392ساعت 11:26 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()


186


  پنج شنبه باشد از همان پنج شنبه ها که به رنگ سبز یواش هست ... پنج شنبه باشد  من باشم . غروب باشد . دست هایم را زده باشم زیر چانه ام

 و با یک دنیا انتظار  در کنار پنجره سر تا پا گوش باشم ... پنج شنبه باشد من باشم .... تو  باشی ...ودستت را که می گذاری روی زنگ از جا کنده بشوم

 بدوم سمت تو و  خودم را پرت کنم در آغوشت ...بوسه های تیغ تیغی  ابدارات را بچسبانی رو ی صورتم ... پنج شنبه باشد من باشم  تو باشی ...

دست هایم در دست های ضمخت و مهربانت ..نگاه حسود اطلسی و نرگس و یاس هم  توی با غچه باشد ....پنج شنبه باشد ... هی راه  برویم با هم

ومن یک دنیا دلتنگی را در چشمانت ببینم . هی راه برویم و تو برایم از همان ترانه های زیبایت  بخوانی و من قند توی دلم آب شود از داشتن تو..

پنج شنبه باشد ... من باشم ...تو باشی ... . انتهای همان کوچه ی بن بست یک خانه ی کاهگلی باشد ... بوی نان تازه وسط سفره باشد ...

پنج شنبه باشد ... تو مرا بنشانی  روی پاهایت و از بی تابی هایت برایم حرف بزنی ... بنشانی روی پاهایت  بوسه بارانم کنی از همان بوسه های

تیغ تیغی آبدار ... بعد در گوشم به گویی  دوست داری برویم توی اتاق کارم ومن ذوق کنم  از دیدن تو  .. چشم هایت  پشت عینک ذره بینی  درشت تر

و مهربان تر  هستند ...پنج شنبه باشد من روبه روی تو بنشینم و تو پشت چرخ خیاطی  کرمی  زیبایت  بنشینی  ان وقت نخ را بدهی دست من و

بگویی می توانی از  سوزن ردش کنی .. جایزه ات یک پیراهن گل گلی چین دار ... می نشینم روی همان صندلی قرمز چرمیت وهی سیر نگاهت

می کنم ...تمام نشد ؟ و تو ابروهایت را می اندازی بالا و چشم های مهربانت را  از بالای عینک ذره بینی ات می دوزی به من  یک لبخند دوست داشتنی

می نشانی برلبت و با لحن   مهربانانه ات می گویی .. دوست داری تو هم یاد بگیری .. خودم برایت یک چرخ خیاطی خوشگل می خرم

ومن همه حواسم را گذاشته ام پیش پیراهن گلدار چی چینی که قرار هست برایم بدوزی .. دست هایم را حلقه می کنم دور گردنت  می گویم  نه !

وقتی تو باشی ... هیچ وقت نیازی نیست که من یاد بگیرم ....

پنج شنبه باشد من باشم ... تو باشی .. پارچه ی حریر سفید گل گلی را می اندازی  روی سرم  می خواهی قدم را اندازه بگیری خم می شوم

تو سرت را می اوری بالا زل می زنی به چشم هایم  نگاهی به من می کنی نمی توانی اشک های  هایت را پنهان کنی از من ...

بلند می شوی  می بوسیم از همان بوسه ای تیغ تیغی  آبدار اما این بار فقط پیشانی ام را ... در گوشم می گویی دخترم مبارکت باشه الهی !

خوشبخت بشی ....

پنج شنبه باشد  از همان پنج شنبه های سبز یواش ... پنج شنبه باشد .. اطلسی و یاس و نرگس  هم باشد ...چادر حریر گل دار م باشد ..

چرخ خیاطی کرمت باشد ...  .....  انتهای کوچه ی بن بست دیگر خانه ی کاهگلی نباشد ....  پنج شنبه باشد من باشم  .. تو نباشی ...

 تو نباشی ... مهربان ترین بابا بزرگ دنیا !


برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید


+ شاعر کوچه های باران خورده ی شهر ( حمید عسکری) تو که با واژه ها و باران و کوچه های خلوت شهر مانوسی .تو که اعجاز را با

واژه ها به دلهای تشنه ی محبت می آموزی .... سالروز تولدت مبارک.برایت بهترین ها را ارزومندم بهترین هایی به زلالی باران .

   باران که می زند دلم لیز می خورد                 سمت   نگاه  تو به  پاییز     می خورد

  حال فضای غزل شعرهام بارانیست              دست قشنگ تو که به این میز می خورد

                                                                                                                                حمید عسکری



"
+تاریخ پنجشنبه 31 مرداد 1392ساعت 07:17 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

181

نمی دانم این چه دلشوره ایست که وقتی حرف از آمدنت می زنی به جانم  می افتد آرام

می دانم قرار نیست اتفاق تازه ای بیفتد . وقتی چای را با همان طعم زعفرانیش که دوست داری دم می کنم.

وقتی  توی سینی همان دو فنجان ساده ی  همیشگی را می چینم ...

وقتی برای رد گم کردن این دلشوره ها چشمم را می دوزم  به شاخه هایی که خودشان را به شیشه های پنجره چسبانده اند و سرک می کشند

هیچ یک دلشوره هایم را کمرنگ نمی کند ....

وقتی فکر می کنم که تو قرار هست بیایی و من بعد ش  چه کنم ...


حرف هایت هیچ وقت ته نمی کشد  اصلا همین را دو ست دارم .....

رازش را نفهمیدم هنوز باورکن ! سحر می کند چشمانت یا  حر ف هایت نمی دانم ...

عادت کردی راستش را بگو ! به سر تکان دادن هایم و تو برایم باز بگویی و باز من خسته نمی شوم ....


 چای زعفرانی من ته کشید اما حرف های تو ...

این بار هم نگفتم به تو دلشوره هایم را ....

بگذار بعد برایت بنویسم دوست دارم این دلشوره ها را ...وقتی  میایی همه چیز خودش ردیف می شود ...

شاخه های درخت پشت شیشه های آشپزخانه همچنان سرک می کشند  ومن فقط یک چشمک تحویلشان می دهم

چه قدر بیچاره ها کنجکاو شدن از این دلشوره ها ....





"
+تاریخ سه شنبه 15 مرداد 1392ساعت 10:02 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()




همیشه خط  فاصله ممتد میان دست های من بود وتو ..........

همیشه این حصار لعنتی میان حرف های من بود وتو ....

روزی دلم پا می گذارد به روی تمام قوانینی که برایمان گذاشته اند ......  خیالی نیست ... بگذار هر چه قدر می خواهند جریمه ام کنند ...

جریمه ها همیشه برای پا پس گذاشتن است و ترس ..... من نه دست می کشم از تو و نه پا پس می گذارم ......

راستی  دهکده ی خاطرات مان یادت هست ..... می دانم که گاهی پرسه می زنی در کوچه های  شور انگیزش....

من که دستم به دلتنگی و خیال هایت نمی رسد اما تو .... چه با شور چه با عشق .... مر ا هم با خودت می بری .....


می دانی! درست گفتی ... هیچ چیز تغییر نکرده است .... کوچه هارا می گویم ... تنها درختان کم قامت آن روز ها کمی  بلند قامت تر شد ه اند

 عرض کوچه همان که با شور  به دنبال هم می دویدیم و..... خسته بر روی علف زار هایش می لمیدیم .... به آسمان خیره می شدیم

هیچ چیز تغییر نکرده است ..... صدای پای رود خانه   ...... آواز گنجشک ها ......

گاهی که می گذرم ...... دلم تو را می خواهد ......

چه خوب .... چه خوب که تو هنوز دلت برای با هم بودن هایمان تنگ می شود .... چه خوب ... که قفل خاطراتمان را گم نکرده ایم هنوز ...

جه خوب که  زور خیالمان ... می چربد به فاصله ها و فرسنگ ها ....  چه خوب که وقتی به عکس هایمان می نگرم ..... دست هایت را

حس می کنم بر شانه هایم ...چه خوب که دستانمان هنوز می رسد بر بام رویا هایمان ........ چه خوب که دلگرم می شویم

از پرسه های شور انگیز .... آن هم در کوچه های خیال.........

 بگذار ...فاصله هاخط های ممتد باشند ... اما چه باک که دلهای من و  تو  ....عبور می کند از تمام خط های ممتد

بی هیچ نگرانی ..........

 وقتی   شیرینی  رویا هایمان  را فقط من حس می کنم  و تو .....

هر چند که دلتنگیم   .....و     دلتنگ شدن حس نبودن کسی است که تمام وجودت  یکباره تمنای بودنش را می کند ......


پ.ن :  تقدیم به یک دوست قدیمی ..........




"
+تاریخ پنجشنبه 23 خرداد 1392ساعت 09:19 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

  فال امروز :

                    دارم عجب زنقش خیالش که چون نرفت                    از دید ه ام که دیدمش کار شست و شوست

                     حافظ بد است حال پریشانی تو ولی                       بر بوی  زلف دوست   پریشانیت       نکوست


            


                                   

               خطی کشید روی تمام سوال ها

              تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها 

             خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

             خطی دگر به قاعده ها و مثال ها 

             خطی دگر کشید به قانون خویشتن

             قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها 

            از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

            خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

         خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

           با عشق ممکن است تمام محال ها             فاضل نظری

                          ..........................

 1.می دانی ؟من فکر می کنم   هرگز نباید  هر گز را به زبون اورد........ خدا رو چه دیدی ......... خیلی وقت ها .... خیلی لحظه ها ...

          
خیلی دل ها .... خیلی آدمها  .... تغییر می کنن .


2. حالا که می نویسم فقط صدای دلنشین آسمان است که گوشم را می نوازد.... چشم هایت را ببند ..... مطمئنم می شنوی ....... !

عصر های بهاری ... باران ...  نسیم ملایم دریا ...... یک لیوان چای ...... پنجره ........ باز باران ... باران .. باران ...

  خیال تو ......... چتر  لازم نیست ....... خیال که خیس نمی شود....


 3.چه قدر برایم سخت می شود وقتی می گویی ..... بگذار برای بعد ..... من ... تو ... هوا ... باران .... آسمان .... حالا دلم خواست ... شاید بعد ...


 4.   چه قدر برخی نگاه ها از خنجر ها هم دردناک ترند......... بعضی نگاهها  ترجمه ی همه ی ناگفته هاست ... برخی نگا ه ها ......


5. خدای من روزهای این ماه پر از برکت خودت را بریم بیشتر از همیشه قابل درک کن ........


 6. این روز ها کتاب کافه در کرانه موراکامی را می خونم....  هم دوست دارم سریع به پایان برسه و هم دوست ندارم سریع تمام  بشه ...


هدیه امروز:
 
              

          وقتی ردپای انسانیت خویش را بر قلب کسی باقی بگذاری , همیشه بیشتر از حاضرین  حاضر خواهی بود

                                               حتی اگر غایب باشی ..........






"
+تاریخ سه شنبه 24 اردیبهشت 1392ساعت 03:49 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

بهار که میشه لحظه ها و رو زهاش اصلن شبیه هم نیست.....

 با دقت که نگاه کنی همون غنچه ای که تا دیروز خواب بود امروز وا اشده و تو رو مست می کنه با عطرش ...


شکوفه هایی که تا دیروز روی شا خه های درخت حیاط نشسته بودن ....

حالا تبدیل به میوه شده ...

آسمونی که  تا چند ساعت پیش آفتابی و بود صاف ....

 حالا یه دفعه  ...پر میشه از ابر و ..... باران ...

این همه بی قراری های بهار ....

تو رو هم بی  تاب می کنه ...

 بی قرار ...

 دل من هم مثل همین روز های بهاریه ..

 گاهی .... دلتنگ ... گاهی بارانی ... گاهی ..... بی قرار ...


خدا ! زمینت بیشتر وقت ها  تنگ است برای نفس ... .. از ان بالا چه خبر ..

...........................................

هم چنان حالم خوب نیست !

احساس می کنم شکست خورده ام ،

در زمان ُ در عرض !

از که ؟ صحبت ِ کَس نیست ...

نمی دانم ... احساس می کنم ،

کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است !


حسین پناهی

 .............................


















  تاریخ تولدت مهم نیست  تاریخ  تبلورت  مهم است

 اهل کجا بودنت مهم نیست  اهل و به جا بودنت مهم است

منطقه ی زندگیت مهم نیست منطق  زندگی ات مهم است




"
+تاریخ شنبه 7 اردیبهشت 1392ساعت 07:03 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

Avazak_ir-Love (10336).jpg

نیستی

مدت هاست واژه هایم خیس نمی شوند

مدت هاست واژهایم تو را نمی شناسند

نیستی

و دلتنگی ها یم بهانه ایست  برای اشک های زیر باران

نیستی

ومن هربار که ورق می زنم ........

هربار که عمیق نفس می کشم .......تو پر می شوی در هوای من !

ومن بی قرار......

ومن بی تاب .....

نیستی...  

      نیستی ....       

ببینی.   





"
+تاریخ یکشنبه 11 فروردین 1392ساعت 07:13 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

از زندگی و این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام زماه

امشب دگر زهرکه و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن  خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بی زارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته و بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

محمد علی بهمنی

******
برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید




   + عاشق اون دیالوگ پدر ژوپیتو ام که  به پینو کیو میگه :

    پینو کیو  !  چوبی بمان .......!!!!

   آدمها سنگی اند دنیا ی شان قشنگ نیست .!!



 ++ خوبم ! مانند هر روز همیشه خوبم !!

  گاهی آدم احتیاج داره  یکی  بیاد بزنه رو شونه اش و بگه :

  هی رفیق! از چیزی ناراحتی !

  اون وقت آدم برگرده ......

  اره رفیق ........ از همه چی . !!!




"
+تاریخ چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت 04:37 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()