تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد

    پاییز  باشد  و تو عاشقش نشوی  یا پاییز باشد و تو عاشق نشوی ..
 
     پاییز باشد برگ ها برقصند در باد  باران بخواند  در گوش ناودان خانه ....

   پاییز باشد و چشم هایت را ببندی ....

    پاییز باشد بهانه ها جور  شود رنگ ها جادو کنند
.....  و  دست های  خدا پیدا شود ...

    دست هایش را بگذارد  در دست های تو   نوازشت کند .... لبخندت  کاملا معلوم باشد ....

    گرمای وجودش را حس کنی ............. بعد گرمای صدایش   تو را برگرداند  به این دنیا ....

    چشم هایت را باز کنی ..... درمیان پاییز ... دست های خدا ... پچ پچ های آشنا ... قطره های باران ..

       زیبا ترین هدیه ی پاییزی زندگیت در آغوشت باشد ...

                پاییز باشد بهانه های عاشقی همیشه جور می شود ...

پاییز باشد  و من در میان رنگ های خدا  او را برای هدیه زیبا ترین پاییز زندگیم  سپاس نگویم ؟!!

   به خاطر  رنگی ترین پاییز  زندگیم که  محیا   را   به من داد .

                                                                                              آبان 93





"
+تاریخ سه شنبه 27 آبان 1393ساعت 03:03 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

   230
                                     
                                                    
                                                     

خیلی  پیش تر از اینها   یادم هست خوب  ,که آموخته بودم   آموخته بودم لحظه ها  را از آن 

لحظه هایی که طعم شیرینش مثل آب نباتی  که روی زبانت هست و تو دوست داری هی 

مزه مزه کنی وشیرینیش را  برای لحظه های بیشتری داشته باشی توی دهانت .... 

از ان لحظه هایی که برای همیشه خود به خود می رود که  جایی باز کند توی قلبت وبعد 

ثبت شود توی دفتر خاطراتت ....از همان لحظه ها که دوست داری هی کش بیاید و تمام نشود 

ولی آموخته بودم خیلی پیش تر ها که تمام می شود مثل همان آب نباته که هر چه قدر مزه اش

کنی وچشمهایت راببندی و لذتش را حس کنی تمام می شود ولی طعم شیرینش تا مدت ها 

توی دهانت هست و شاید یک جور دیگر حسش کنی ... تمام می شود  بالاخره تمام می شود 

آموخته بودم که برای این تمام شدنها بهانه گیر نباشم آموخته بودم که نباید خودم را اسیر و وابسته 

این لحظه ها کنم ...آموخته بودم هر از گاهی وقتی فرصتش شد  اگه فرصتش شد!!

بنشینم یک گوشه ی دنج و  لا به لای کتاب ها و دفتر خاطرات قدیمی   نفسی بکشم و

اصلا هم حسرت  هیچ چیز را نخورم و فقط به یک یادش به خیر کفایت کنم ....

.... و حالا باید اعتراف کنم که خیلی وقت بود این حس سراغم نیامده بود ... یا حالا من نرفتم سراغش

چه فرقی می کند ....اعنراف می کنم مثل دانش آموزی که سه چهار ماه تعطیلات  تابستانی را

تمام وقت بازی کرده و خوش گذرانده و سراغی از درس و جدول ضرب نگرفته 

یادم رفته ... فراموش کردم هر چه که آموختم فراموش کردم فراموش کردن و اسیر لحظه ها نشدن را

فراموش کردم  گاهی دوستانی خوب میآیند سراغت و تو ممکن است خیلی زود   از دستشان 

بدهی نه اینکه از دستشان بدهیا .....نه منظورم این است که نتوانی مثل گذشته ببینیش 

خداحافظی با هیچ زبانی  شیرین نیست تلخ است ...

روز آخر کلاس به همه بچه هایم سفارش کردم که ازهم خداحافظی نکنند بچه ها با تعجب پرسیند پس

چی بگیم  گفتم بگید به امید دیدار .....

اخه این خداحافظی از ان نوع خداحافظی هایی نبود که بمانی منتظر سال بعد ..... 

کمی تلخ تر از همه ی وداع ها بود ... 

ولی من  با کوله باری از خاطره ها  به همه ی بچه ها و همکارام به امید دیدار گفتم 

اخه دنیا اون قدرا هم بزرگ نیست ....




"
+تاریخ پنجشنبه 1 خرداد 1393ساعت 07:18 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

221

                      
                                   
1. اینکه روز های  زمستان یکی پس از دیگر هر روز سپری میشود و  تو  گاهی که می نشینی کنار 

دوستان و همکارانت برای اینکه حرفی زده باشی . دم دستی ترین چیز  همیشه وضعیت اب و هوایی

است که مثلن امروز چه قدر هوا سرد شده یا فرداقراره باران بیاید  یا اینکه اصلن چرا روز های زمستانی

امسال ان قدر ها هم سرد و زمستانی نیست و این تغییرات عجیب آب و هوایی دنیا کارش را کرده و

زمستان ها  شکل بهار  شده انگار ..... ... .

2.  وقتی یکروز سرد زمستانی مثل همه ی روز هایت بر می خیزی که با امید


روزی متفاوت تز از دیروز را آغاز کنی ... با دیدن این همه برف از پنجره  کلی شگفت زده میشی ! همین .

3. اینکه چرا مثل کود کی هایت از ذوق و هیجان بالا و پایین نمی پری از اینکه حداقلش امروز را تعطیلی  

و می توانی با کلی ذوق  بروی حیاط و برف بازیت را بکنی و آدم برفی بسازی و شال گردن خودت را بپیچی

 
دور گردن آدم برفی و از شانس بدت آن روز در یخچال خانه مادر هویج نداشته باشد که دماغ آدم برفیت 

 
بشود و بعد هم فکر کنی حالا حتمن باید هویج باشد  وچیز دیگری باشد مگر چه می شود..ویاگلو له های

برفی کوچک و بزرگ رادرست کنی و پرت کنی سمت دوستانت و  کلی جیغ بکشی و....!! را شاید باید برسی 

به این سنی که الان من   هستم تا بفهمی چرا واقعن ؟!!

4. یا مثلن  باید دخترکی داشته باشی که از ذوق برف باورش نشود و هی چند بار از

خوشحالی بگوید مامان میشه منو نیشگون بگیری و با تعجب بگویی برای چی ! وان وقت بگوید یعنی من

خواب نمی بینم   برفا واقعیه ؟؟!!!

5. نهایتش  با اجبار او خودت را کلی بپوشانی و بزنی تو برفا و برای شاد کردن دل دخترت هم که شده

برف بازی کنی ....ولی اعتراف می کنم چیزی که از بچگی هایم هنوز  برایم بکر و تازه است و خیلی هم

ذوق میکنم جای پاهای رو برف هست ... چه لذتی داره جای پایت را روی برف های تازه ای بذاری که 


هیچ کس نذاشته ..!

6. این سوال هم بماند توی ذهن خیلی ها ..که از تماشای دریا بیشتر از شنا توی دریا لذت می برم

برف  هم تماشا دارد زیاد با یک فنجان چای داغ ..

7.  هیچ چیز برف برایم ترسناک تر  از سکوتش نیست ......... سکوت برف را دوست  ندارم .....

8. امروز با دخترک خرده های نان را برای گنجشک ها ریخیتم گوشه ی تراس ....
 
     

بالا خره امروز فرصتی شد تا کمی با برفها هنر خودمون را بیازماییم






"
+تاریخ شنبه 12 بهمن 1392ساعت 01:37 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()




+  گاهی برای دلخوشی دلم که شده برای تولدم کادو واسه دلم می گیرم.

++ عنوان از شعر های حسین پناهی



"
+تاریخ سه شنبه 1 بهمن 1392ساعت 05:47 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

219
                                        

 می نویسم هر چند کم و هر چند تکراری و هر چند هم که  نه خوب یا خیلی خوب ......

از وقتی  که بهت گفتم  حتمن سعی کن هر چیزی که توی ذهنت هست رو ی کاغذ بیاری . از وقتی که خاطر جمع شدم.

که بر نامه های هر روزت  رو رو ی تکه کاغذ کو چولو که با دست خط  خاص خودت  می نویسی و می  ذاری روی میز  و بماند

که بعضی روز ها دیدن کا رتون توی برنامه ی روزا نه ات آن هم خیلی زیاد ش حرص من را در می اورد و تو با معصومیت خاص

خودت زیر کانه می گی که همه ی تکلیف هایت را با برنامه انجام داد ه  ای و حالا نوبت زنگ تفریح است و من را قانع می کنی

که البته خسته شده ای و.....  .

از وقتی که بهت یاد دادم آدم ها باید یک روزی بنشینند و همه خواسته هاو ارزو های کوچک و بزرگشان  را یعنی هر چیزی

که دلشان می خواهد یک روزی اون رو داشته باشند حتمن حتمن  بنویسیند  روی کاغذ   و خودم بهت گفتم  که

 "هنریت  کلاوسر " توی کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد . خیلی ها  را نام برده که همه ی آرزو هایشان روی کاغذ نوشتند

و  به خیلی از آن ها هم رسیدند ..... ان وقت تو پیش خودت راه رفتی و هی فکر کردی و بعد  خیلی کنجکاوانه پرسیدی

یعنی واقعن هر چیزی که بنویسم روی کاغذ یک روز اتفاق می افتد و من هم بهت گفتم :

 می نویسی تا همیشه جلوی چشمت باشد و برایش تلاش کنی ....

آن وقت گفتی  یعنی اگر من بنویسم  فیل  , فیل می شوم یه روزی ؟





"
+تاریخ سه شنبه 24 دی 1392ساعت 06:04 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

218

                                          

من تصویر هایی دارم

از سکوت

که در بیابانش

واژه ها لالند

و کلمه ها کوچک

بروز سکوت

در جنگل کلمه

چگونه آیا ؟

ای کاش پنجره ای باشم !

سلمان  هراتی


                                      


     +  سالروز اغاز ولایت پر برکت   امام عصر و عدالت مبارک .

+ +  لیلای عزیزم   ,  دوست با و فا و مهربان این کلبه ام دختر گیلان ( گیلانه لا کو )  سالروز شکفتنت مبارک

  برایت از صمیم قلب ارزوی بهترین ها را دارم . لحظه لحظه  ی زندگیت پر از تصویر های  زیباو آهنگ های شاد .




"
+تاریخ شنبه 21 دی 1392ساعت 07:13 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

216


اینکه درست  در میان مشغله هایت  واژه ها می ایند و جلویت رژه می روند  ودیگر نمی توانی 

به همان حافظه ی کوتاه مدتت حتی اطمینان کنی که روزی همه ی شعر ها و فرمولهای ریاضی

و..... را در خودش جای می داد . اینکه که دیگر حتی دست به قلم بردن هم و نوشتن بر روی

  کاغذ سفید هم برایم سخت می شود..

یعنی به تو  عادت کردم  وابسته شدم برای گاه و بی گاهه هایم ...... برای نگفته هایم .... برای

رد پا های  چشم هایم

 برای لحظه های خوش و نا خوشیم برای ... برای خیلی  وقت های دیگر هم ... به این کلبه نباز 

دارم ... از من نه خورده بگیر و نه گله کن  حتی ... که گاهی در مشغله ها و دغدغه هایم غرق

می شوم که یادم می رود تولدت چه روزی بود !!!

  خودت خوب می دانی من ادم فراموش کردن تولد ها نیستم و لی زندگی است دیگر .... و

هر سال که تولد تو می شود من هم یک سال پیر تر می شوم    ..... پس امسال هم با چند

روز تا خیر شد تولدت , مهم اینه که هستی ( کلبه ی خودم ).... و 4 سال می شود که

تحملم می کنی .... !!


           
                                                          +عکس از محسن بذر افشان

++دوست همراه روز های  تلخ و شیرین این کلبه  کوچه دل     تولدتون هزاران بار مبارک  .شادی و لبخند

مهمان همیشگی لحظه های زندگی تو و  بانوی مهربانت .




"
+تاریخ جمعه 13 دی 1392ساعت 06:34 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

215
 وقتی دیدمت ان روز  و البته هر صبح روز های دیگر فکر  کردم تو چه قدر خوشبختی یه جورایی 

 هم دلم سوخت برای خودم  برای خیلی های دیگر که صبحشان مثل تو اغاز نمی شود اصلا بذار

راستش را بگویم حسودیم شد به تو  به شروع پر شور  هر صبحت به متفاوت بودن " بابا یت "

اخر کدام کودک این شهر بابا یش هر صبح  بارانی
  یا افتابی فرقی نمی کند

 کوله ی پسرش را می گذارد پشتش ,دست هایش  را هم می گذارد در جیبش

وتو  هر چه قدر با قدم های کو چکت گام بر می داری باز هم به اندازه چند گام بزرگ بابا ازش

فاصله داری .. بابا دست هایش در دست تو نیست ولی هر صبح که کوچه های مدرسه را طی

می کنی برایت آواز های شاد می خواند  باران باشد یا افتاب  شاد باشی یا ناراحت بابا  هر

روز برایت آواز های شاد می خواند.

به اندازه همه فاصله ی  کوچه های خانه تا مدرسه ... بابا برایت آواز می خواند.

آخر کدام کودک این شهر ....


                        naghmehsara.ir-019.jpg



"
+تاریخ پنجشنبه 5 دی 1392ساعت 08:56 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

214
                   رواق منظر چشم من آشیانه توست   کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

                   

 
  .. و پاییز امسال هم  رنگ های  دل فریبش  را پاشید لای برگ های خاطرا تمان و  دارد  برای مان دست تکان

         می دهد ..

            انگار  همین دیروز بود  که گرمای طاقت فرسای تا بستان را به شوق آمدن پاییز تحمل کردیم و......
                     
               دلم تنگ خواهد شد برای تک تک رنگ های بی نظیرت ....... پاییز جان!



     

    +  این هم  سهم کوچک من در شاد کردن و  خاطره شدن شب یلدای بچه های کلاسم .ساخت خودمه



 

           ++ دوست مهربان این کلبه  تولد فاطیمای عزیزت  مبارک . شادی و لبخند  سهم همیشگی لحظه هایتان .






"
+تاریخ دوشنبه 25 آذر 1392ساعت 05:21 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

213
  از همان  اول اولش که می شوی  مثلن یک بزرگتر و بعد تر می شوی  مثلن  یک مادر  یا پدر

 باید بیشتر حواست به خودت باشد .

 جایی خواندم که معلم مبتدی اموزش می دهد ..... معلم واقعی  هیچ واکنشی از خود نشان

نمی دهد فقط  کنش است ...  در هیا هوی هر روز کلاس هیچ چیز برایم مهم تر از عدالت  نیست

قضاوت سختی خواهد بود اگر با یکی از دانش اموزانت نسبت نز دیکی هم داشته باشی  واین

دیگر راز نباشد... گرچه من همه ی دانش اموزانم را یکسان می بینم و دوست دارم اما قضاوت 

عادالانه را  گذاشته ام پای بچه ها   ...... امروز وقتی خیلی اتفاقی  از یکی از همین بچه هایم

شنیدم که ارام در گوش بغل دستیش می گفت :((خداییش هیچ  وقت فرقی بین ما و امیر نذاشته ))

خدارو شکر کردم که حتی نا خواسته هم  کاری نکرده ام که قضاوتی غیر از این  بشنوم ....

                  13920918134422331706654.jpg

                 + جنگل کبود وال  ( بهشت گلستان )




"
+تاریخ شنبه 23 آذر 1392ساعت 03:55 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

198 
                                                                        

  خورشید مهر  داشت با ابر ها قایم با شک بازی می کرد  اما   امروز  پاییز است و اولین روز مهر .... پس ابر ها  باید می بارید ند تا  یک خاطره ی بارانی 

    را شکل دهند  تا  کم کم  رو یای پاییز  در وجودمان  شکل بگیرد تا باور کنیم که امروز اولین رو ز مهر است  و پاییز ...... 

  بی تاب بودم بی تاب شکستن سکوت  روزهای  طولانی مدرسه  بی تاب مهر  بی تاب  بوی کتاب های تازه  بی تاب دیدن   دانش آموزانی که   صبح  

  کوله هایشان را پر از امید کرده بودند و لبخند ..... بی تاب سلام هایشان .....  شور و شوق وصف ناشدنی  برای دیدار چهره هایی تازه .........

   با  سلا م هایشان همه ی دلتنگی هایم تمام شد ........  با خنده هایشان  همه ی انرژی های مثبت به جانم  آمد .... ..

  چاق سلامتی  با بچه های سال گذشته ام و  خاطرات خوبی  که با هم داشتیم والبته که خیلی خیلی پر انرژی  بودند و گاهی کم می اوردم ...

  امیر رضا , آرین ها ,  آرمان , آرمین , محمد فاضل ,  امیر حسین ,  حسام ,  یاسین ,  سپهر   . 

امیدوارم که امسال هم با این پسر های پر انرژی  رو زهای پر خاطره ای بسازیم .......................................... به امید خدا 

 

 +مثل همیشه پاییز بوی مدرسه می دهد .... بوی هم شاگردی هایی که  از خیلی هاشان بی خبرم .. 






"
+تاریخ دوشنبه 1 مهر 1392ساعت 01:50 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()