تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد

      طلوع

                آفتاب
                         باران 
                                   چتر
                                            یا همین پاییز .........
                                                                        کافیست برای بودن در هوای تو


                                                  *************

گل

گاو

زبان را

دمش کنی

با نبات

 

لیمو بچکانی در آن

بنفش‌ها جادو شوند

برقصند در هم

 

از پنجره

پاییز را نگاه کنی

چسبیده کلاهش را

اما دامنش

کنار رفته در باد

 

و

 

فنجانت را سر بکشی

 

گل

گاو

زبان

 

یعنی شعر

 

 

از : سارا محمدی اردهالی




"
+تاریخ پنجشنبه 24 مهر 1393ساعت 07:33 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

234

 امروز با خودم فکر می کردم  خیلی وقت است که با هم حرف نزدیم دقیقن خیلی وقت است که  صدایت

را نشنیدم  خیلی وقت است که به چشمهایت زل نزدم  خیلی وقت است  آواز های همیشگی را با هم

سر نداد هایم خیلی وقت است  به اسمان پر ستاره خیره نشده ایم خیلی وقت است ظهر تابستان ها

صدای جیر جیرکی که در سایه ی درخت حیاط خانه  برای خودش یکسره جیر جیر می کند خوشحالمان

نکرده است حتی خیلی وقت است صدای قور قور قورباغه های شالیزار های دور در سکوت شب را هم

نمی شنویم
......خیلی وقت است که ..... تو حتی نه گله ای داری و نه شکایتی ...واقعن تو هنوز 

همانجایی؟... زیر همان اسمان ابی که پرنده هایش دسته جمعی کوچ می کنند... و دسته جمعی باز

می گردند ..؟واقعن تو هنوز برای باد باد کهایی که از دست کودکی آزاد شده و رها در اسمان میرقصد

دست تکان می دهی ؟...هنوز همان جایی هستی که دویدن به دنبال شاپرک ها را دوست داری ؟

همان جایی  هستی که می گفتی بهترین انعکاس صدا خندیدن است ....؟

هنوز هم ان جا دلتنگی وزن دارد و فاصله ها سال نوریست ؟ هنوز هم آسمان ابری قبل از رعد و باران

را دوست داری ؟ هنوز هم  چتر نمی بری با خودت ؟!!... هنوز ...........

اگر تو هنوز همان جایی ...پس من تسلیم می شوم برای همه ی خوبی هایت که حالا  ندارمشان

اگر بگویم حسرت بد جنس نیستم غبطه .. یا هر اسم دیگری که برایش بگذاری ؟

امروز فکر کردم تو که باشی همه ی چیز ها قشنگ خواهد بود و دلخواه ...

مهم این است که تو باشی تا رنگ بپاشی روی همه ی خاطرات غبار گرفته و عکس های

سیاه و سپیدم ....

اجازه بده دوباره سلام کنم به تو وطلوع امروز خورشید را با هم حض کنیم ...

می دانی انجا که هستی بی وفایی هم هست .... نمی توانم قول بدهم که نباشم

ولی همه ی سعیم را خواهم کرد که با تو باشم ..یا تو با من باشی ...


+ سلااااام



"
+تاریخ چهارشنبه 15 مرداد 1393ساعت 06:22 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

229

                                   

.......  و خیلی قت ها هم پیش می اید برای من که دست کم  بار ها پیش امده برای تو ....؟؟

دلت پر باشد از یک دنیا حرف , حرف هایی که بوی گلایه بدهد , حرف هایی از جنس همان در گوشیها

بعد بگردی دنبال یک گوشی که شنوا باشد و بنشیند زل بزنت به تو ,   حتی یادش برود که چایش سرد

شده ان قدر که دارد گوش می سپارد به حرف های تو مثلن .. تو یادت برود که چایش را عوض کنی ..

اصلن آن قدر این حرف هایت مهم و شنیدنی باشد برایش که چای را ترجیح بدهد سرد بنوشد ..

وقتی می گویی که فلانی ! می دونی چرا این همه ادم های با فرهنگ دور و برم جمع شدند و من 

  دارم دم از چیز هایی می زنم که که نیست حتی در حرف هایشا ن در لباس پوشیدنشان در

رفتارشان نیست  چه برسد به اینکه در عملشان از اونها .........!!

فلانی ! نمیدانی چرا وقتی یک سوال اجتماعی می پرسی وقتی قرار هست انتقادی باشد ...

همه دلشان می خواهد از دیگری شروع بشود .. چرا ؟؟؟ خب معلوم است دیگر چون خود انها

با فرهنگ هستند و همیشه مشکل از بقیه هست حتی همان یک نفری که در یک قدمی انها

ست یک جای مشکل  هم برمی گردد به او !

وقتی سوار ماشینی می شوی که  بی دلیل نرخ کرایه اش را افزایش می دهد بعد هم اگر

کسی اعتراض کند خیلی هم با فرهنگ و شیک می گوید پس چرا وقتی آب معدنی را گران

می خری اعتراض نمی کنی زورت می رسد به ما !!!!!

دقیقن همین اقای محترم راننده تا چند دقیقه قبلش   سخنان شیک را خیلی با فرهنگ

داشت خورد همه ی مسافرانش می داد که تو حتی فکرش را نمی کردی که ......!!

سرت را درد اوردم ! ....................چرا ما خوب بلدیم ادای با فرهنگ ها را در بیاوریم

ولی  نمیخواهیم با فرهنگ شویم ..........






"
+تاریخ جمعه 5 اردیبهشت 1393ساعت 08:05 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

    228 

        
                   




نگفته بودی

وقتی می روی

وقتی حتی   عطر ت  را لای نسیم  برایم نمی فرستی

وقتی  دیگر نیستی

حرف هایم  هم تمام خواهد شد .....


*************

پ.ن 1: اردیبهشت  از راه رسید .  هر اردیبهشتی رنگ خودش رو داره . رنگ اردیبهشت امسال اصلا شبیه رنگ اردیبهشت هیچ سالی نیست .

پ.ن 2:   این گلدون کاکتوس ها م دل خیلی ها رو برد.... دوسش دارم

پ.ن 3:   .......... برای دوستی که خیلی مهربونه , دعاش کنید که زودتر  دعاش اجابت شه .



"
+تاریخ پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393ساعت 05:01 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

227


+ سلام دوستان مهربان و خوبم ...

از لطف و مهربانی خیلی از دوستان عزیزم ممنون  با اینکه شاید فرصتی برای سلامشان نداشتم ولی فراموشم نکردند .

حرف های زیادی داشتم اما خلاصه ی همه یحرف هایم را لای همین چند بیت زیر می پیچم که با حال و هوای این روزهام

همخوانی دارد و خیلی زمزمه اش می کنم :

 گاهی گمان نمی کنی و میشود                         گاهی نمی شود که نمی شود
 
 گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است                گاهی نگفته قرعه به نام  تو می شود

گاهی گدای گدایی و شهر نیست                     گاهی تمام شهر گدای تو می شود

++ هیچ کس نیست که از سور پرایز یا معادل  پارسی اش همان شگفتانه خوشش نیاید

 ولی هیچ شگفتانه ای زیباتر از این نیست که خدا برایت تهیه دیده باشد .....

طعمش بی نظیر است ................






"
+تاریخ دوشنبه 18 فروردین 1393ساعت 02:03 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

226

 نقطه سر خط   با ز  هم همه چیز می تواند دوباره از نو اغاز شود ...

کافیست آخر همه ی کارها کرده و نکرده ات  و فکر ها  ی نیمه کاره  و حرف های  گفته و

نگفته ات .... یک نقطه بذاری . و از نو آغازش کنی .....!!

حرف هایی از جنس دوستا نه !

خیلی ها امسال  و خیلی ها از گذشته همراه و همنشین روزهای تلخ و شیرین این کلبه بودند.

خیلی ها  هم شاید نیستن و شاید هستند ولی کم .....

کوچه دل مهربان, سارای عزیزم , باران لاهیجی گل , عسل مهربانم,پروای عزیز,

طعم سیب مهربان  , معرفت ما بزرگوار , استاد عزیز ناصح مهربون , استاد عزیز

مرد اردیبهشت , فاطمه بانوی گلم , رویای عزیزم ,  ستاره جان عزیزم , زکریا در دلنوشته ,

محبوبه عزیزم با رهای گلش و سمای مهربونم ,  گیلانه لاکوی  گلم ..........

هفت سین خوشبختی رو برای همه تون آرزومندم ...وبه داشتن دوستانی چون شما افتخار می کنم .

*لیلای عزیزم هر جا که هستی همین که شاد باشی و سلامت برایم کافیست

دوست داشتم عمر دوستیمان خیلی بیشتر از این ها باشد اما یه دوست

هیچ وقت راضی به ناراحتی دوستش نیست ... پس .....!

اما به یادت خواهم ماند ..

*من به امید نگاه تو
         دست های گرم تو
             حرف های دلنشین تو
                   می روم به استقبال بهار
                                نگاهت را از من نگیر




"
+تاریخ دوشنبه 26 اسفند 1392ساعت 09:03 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

225                         برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید           

                                                               

اسفند که می شود و به رسم دیرین باستانی می  رویم سراغ تکاندن خانه هایمان . حالا می خواهد

این خانه ها کوچک باشد یا بزرگ ,   شهر باشد یا روستا  صاحبش  باشیم  یانه ...

هر سال این وقت ها نمی رفتم سراغ تکاندن خانه پیش خودم فکر می کردم حالا فرصت زیاد هست

بعد که می نشینی کنار دو نفر و آنها هی از کارهایی که آن هم به تنهایی کردند برایت تعریف می کنند

یک استرسی خیلی یواش می نشیند توی دلم همین شد که امسال زودتر رفتم سراغش ... گشتم

و گشتم از کجا  شروع کنم ...لا به لای وسایل کابینت   لای  لباس های همیشه ایستاده ی کمد ها

و  خمیده ی و کشوها , لای ظرف های کابینت ....  روی شیشه ی غبار گرفته ی اینه ...

چه قدر برایم عجیب بود  بودنش .. بویش همه جا بود و من اصلن نفهمیدم ....

عادت  را می گویم .... عادت کردیم به عادت کردن , بودن خیلی چیزها آن قدر برایم عادی بود که

حتی به چشم هم نمی آمد و حالا که قرار هست خوب نگاه کنم ,  باید خیلی از این عادت های

غبار گرفته  را پاک کنم .... شاید عادت خیلی چیز منفی هم نباشد عادت  به خیلی از کار ها

کلی هم خوب باشد ولی  من دوست ندارم به بودن ها عادت کنم  حالا از عادت کردن به بودن

بعضی وسایل کوچک و بزرگ خانه بگیر تا عادت به بودن ادمهایی که حتی یادمان رفته چه قدر

همدیگر را دوست داریم .....عادت به بودن ها در گذر روزها  کم کم  غبار می گیرند بوی نا می گیرند

و خیلی راحت فرا موش می شوند ..........

الهی که به بودن هیچ چیز و هیچ کسی عادت نکنیم ..............  



* شعر از انسیه سادات هاشمی






"
+تاریخ سه شنبه 13 اسفند 1392ساعت 06:13 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

          222                                               
                                                                          


 1. 
دوستم " ش" دیروز توی وایبر که بد جور بهش وابسته شدیم می گه برای ولنتاین می خوای 

 
چی کادو بگیری گفتم اون قدر در گیری هام زیاد بود که اصلا یادم نبود ......

 2.  گفتم" ش "جان  می دونی من یه تقویم می خواهم نه از همان تقویم ها که حالا که نزدیک های 

سال نو هستیم می ریزد توی بازار و  برای هر جور و سلیقه و سنی کلی عکس رنگی  می چسبانند

داخل صفحه های روغنیش و معمولا یه جمله از همان جمله هایی که ادم وقتی می خواند کلی امیدوار

می شود به زندگیشو فکر می کند مگر چیزی هم در دنیا هستش که از عهده ی من بر نیاید و بماند که 

این همه انرژی + را فقط در همان یه لحظه به تو می دهد و بعد تو می مانی و انبوهی از مشکلاتت ..

می نویسند پای برگ هایش..

داشتم  می گفتم از همان  تقویم ها را نمی گویم " ش" جان .من دلم تقویمی می خواهد که صفحه هایش

را خودم رنگ کنم  و برای روز هایش هم خودم یک اسم انتخاب کنم "ش" :یعنی چی ؟!!   ببین" ش " جان

من دلم تقویمی می خواهد که مثلن روز شنبه

اردیبهشتش را رنگ صورتی ملایم کنم و بالای برگش هم بنویسم امروز روز دویدنه یامثلن پنج شنبه های

تابستانش را آبی رنگ کنم و بالایش  بنویسم امروز روز  لبخند است بی بهانه بخند ....

می فهمی" ش "جان یا باز هم مثال بزنم برایت بگذار بگویم دوست داری سه شنبه های پاییز را نارنجی

رنگ کنم و بعد اسمش را بگذارم روز سلام کردن به رفتگر محله .... یا جمعه های زمستان ام را قرمز لاکی

رنگ کنم و اسمش باشد روز خوردن بستی چهارشنبه اش را هم می گذارم  به اولین نفری که امد در

خونه ات یه کتاب کادو بده چرا می خندی " ش " جان اگر بدانی که چه قدر لذت دارد روز هایت را خودت

رنگ کنی و اسم بذاری برای من که شاید خیلی وقتها فراموشی می گیرم این تقویم خیلی کمک حالم

می شود دیگر  جای گله ایکه چرا روز  مهر و عشق ورزی را یادت  رفت چرا روز فلانی را برایش پیامک نکردی 

و تبریک نگفتی نه  "ش"  جان . من 365  روز فرصت دارم که به همه مهر بورزم  کادو بدهم دوستشان 

بدارم و هر روزی که خواستم روزش را تبریک بگویم و برایش کادو بخرم .....
.
  حالا ولنتاین یا سپندار مزگان کادو بدهیم یا هردو یا  اصلن .....

نمی دانم من تقویم خودم را دارم بدنیست  تو هم امتحان کنی برای یک هفته هم که شده

می دانی فردا را گذاشته ام عصبانی نشو بگو چه رنگی سبز مغز پسته ای ....

" ش" جان :  حالا کادو چی می گیری ؟

 من :< .   .   > :   شاید یک کیک بپزم شکل قلب و رویش شکلات تلخ اب شده بریزم و تزیین کنمش

"
ش"  : اها این شد ....

من تقویم خودم را دوست دارم .... نه آن تقویم ها را !!!!!!

+ شعر از امید صباغ نو





"
+تاریخ پنجشنبه 24 بهمن 1392ساعت 03:30 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

217

یک زمانی نه خیلی هم دور ان وقت ها که هنوز تلوزیون های ما فقط دو تا کانال داشت و برنامه های

کودک ان روزی دوبار در روز ان هم راس ساعت خاصی پخش می شد برنامه هایی که با هزار  ذوق

و شوق می نشستیم پایش و کلی از دیدنش   لذت هم می بردیم
. مجری ها یی که  وقتی با

همه ی ساد گیشان می امدندو جلوی دوربین به ما لبخند می زدند و  سلام تحویلمان می دادند

سلام شان بوی ریا نداشت .. سلام شان را باور داشتیم و حرف هایشان به دلمان می نشست

اما  متاسفانه  ..... بچه های ما  باید  با هزار ذوق و شوق بنشینند  پای برنامه ی مورد علاقه

شان که مجری اش مجبور است برای تامین در امد مالی برنامه  یا شبکه یا .... به هر نحوی که شده

تبلیغات محترمانه  اش را خورد بچه های معصوم دهد . چرا که نه تنها مجری و رسانه نوعی ابزار

تبلیغاتی است   بلکه  وسیله ای راحت تر و ارزان تر و  پز زنگ تر از ان ها بچه هایی هستند که

حرف های  عمو ها و خاله های مجری برایشان حکم ..... را دارد .

هیچ فکرش را کرده اید که دیگر  سلامتان و لبخند هایتان بوی صداقت نمی دهد .

هیچ فکرش را کرده اید که  این کودکان معصوم   شما را فقط برای خودتان دوست

دارند . هیچ فکرش را کرده اید  که  هزاران و هزاران کودک معصوم هستند که برنامه ی شما را

قط به خاطر شما می بینند و نه تبلیغات تان .

هیچ فکرش کرده اید که با این تبلیغاتی که می کنید چند پدر شرمنده چشم های کودکش خواهد

شد . چگونه ذهن کودکش را پاسخگو باشد که این ها برای پر کردن جیب ..... هاست

حداقلش اگر در تمام برنامه ها و فیلم ها و سریال ها و کوچه و خیابان و شهر و مجله و......

تبلیغات می شود بیایید این برنامه ای که برای معصوم ترین و عزیز ترین های مان اجرا می شود

را  صادقانه صحبت کنیم . صادقانه اجرا کنیم .  

نه اینکه هر کانالی که می زنیم عمو وخاله ای دارد برای برنامه ی کودکش  همه ی توانش

همه ی هنرش  را صرف تبیلغ کالایی می کند که   برایش   از ان به نو ایی برسند


از نظر من که یک نوع سو استفاده ی ابزاریست  از کودکانمان برای   انکه خودشان به

در امدهای میلیاردیشان برسند .


                                



"
+تاریخ یکشنبه 15 دی 1392ساعت 10:09 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()


208



شنیده ای که  ((سکوت سر شار از نا گفته هاست ))  .  گاهی احسا س می کنی که همه ی حرف ها یت   همه ی واژه هایت  همه ی   درد هایت

انگار در  تقویم یک روز سرد زمستانی  قندیل بسته .   و تو   جا مانده ای در یک برگ از تقویم   روز های سرد زمستان سال هزارو سیصد و ......

حالا  دیگر نه از دست علم جغرافیا کاری بر می اید که هی زمین هر دوازده ماه یک دور کامل بچرخد   به دور خورشید و تقویم را برساند  به همان روز .

نه از علم فیزیک که قانو ن هایش را یک به یک  برایت اثبات کند  نه از ریاضی که که حالا حساب دقیق همه ی ثانیه های  قندیل بسته من دستش

هست ..... من لای تاریخ گیر کرده ام ...

برای  یک بار هم که شده   تقویم سال هزارو سیصد و .....  را بردار و مرور کن فقط جاذبه ی نگاه های توست که حجم یخی این واژ ه ها را  ذوب

خواهد کرد .....ومن  غرق  تو خواهم شد ...!!!!





"
+تاریخ سه شنبه 21 آبان 1392ساعت 04:56 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

 207                            
             

 کسی را می شناسم که  در چشم هایش فقط مهربانی موج می زند مهربانی از جنس خدا

کسی را می شناسم که قلبش به زلالی قطره های باران است و از شیشه نازک تر

کسی را می شناسم  که  سلام را لای لبخند های همیشگی اش  تقدیمت می کند

کسی که  انگار یک دریا محبت را فقط ریخته اند در دلش

کسی که قطره های اشکش  الماس هست و بی ریا

کسی از جنس خاص

مهربانی را  می پاشد و بی هیچ انتظاری  بدرقه ی راه  همه می کند

کسی که شاید بیش از پنجاه بهار   از عمرش می گذرد و سلام های خالصانه اش را راس ساعت دلداگی و عاشقی

تقدیم امام رئوف می کند و اشک می ریزد و همه ی ارزویش می شود که یکبار پابوس امام مهربانی ها برود ......

نیازی نیست برایش مداحی کنی .. نیازی نیست واژه هار را طوری بچینی کنار هم و از مصیبت های زینب برایش بگویی

 نیازی نیست به طبل و و زنجیر و .... نیازی نیست که بر ترین مداحان را بیاوری تا برایش نوحه ی علی اصغر

بخواند نیازی نیست که حتی محرم باشد و عاشورا  .....

کافیست که نام ابالفضل را به زبان بیاوری تا چشم هایش بارانی شود تا مو بر تنش سیخ شود

تا برایت سینه بزند و زیر لب زمزمه ی " یا حسین ".... 

کسی که کربلا نه مکه نه   همین مشهد الرضا را برای یکبار نرفته ......

آن قدر خوب بلد هست عاشقی کند و دلبری ..........

 که من  شرم دارم  در چشمانش زل بزنم و بگویم من هم برای حسین اشک ریخته ام  سینه زده ام ...

اما منتظر ماه محرم  می شوم و عاشورا من منتظر مداحی می شوم و دسته های سینه زنی ........

و  او کا فیست بگویی" حسین " بگویی "ابا لفضل " بگویی "علی بن موسی الرضا "

یقین دارم که جنسش  از همان جنس های کم یاب این دوره ست ....

دلی از جنس خدا دارد و بس.






"
+تاریخ یکشنبه 12 آبان 1392ساعت 07:01 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()