تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد
     
 232
              
             

           *  بعد ازین گوشه  ی دنجی زجهان مارا بس

                                                                                        خلوتی دور زشور وهیجان  مارابس

+ نمی دونم این حلزون عزیز چه قدر راه رفته چند ساعت یا چند روز تا که خودشو رسونده به همین

جا که می بینی حتمن حالا پیش خودش فکر می کنه این همه راهپیمایی ارزششو داشت که بیام

و بشینم  از همنشینی گل گاوزبون   لذت ببرم . شاید به خیالش امن ترین جای دنیاست و هیچ چیزی

نمی تونه اونو ازش بگیره  مثل ما آدما  که خیلی وقتا تا  می رسیم به یه جایی فکر می کنیم هیچ 

کس دیگه ای نمی تونه از مون بگیره ......... غافل از اینکه    خالقی داریم که نه تنها خالق ماست

  
خالق باد و طوفان و   سیل و زلزله هم هست .....!!

++  عید برهمه تون مبارک . روزها و لحظه هاتون پر از نقش های رنگین





"
+تاریخ جمعه 23 خرداد 1393ساعت 09:29 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

231


                        




"
+تاریخ یکشنبه 11 خرداد 1393ساعت 08:31 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

   230
                                     
                                                    
                                                     

خیلی  پیش تر از اینها   یادم هست خوب  ,که آموخته بودم   آموخته بودم لحظه ها  را از آن 

لحظه هایی که طعم شیرینش مثل آب نباتی  که روی زبانت هست و تو دوست داری هی 

مزه مزه کنی وشیرینیش را  برای لحظه های بیشتری داشته باشی توی دهانت .... 

از ان لحظه هایی که برای همیشه خود به خود می رود که  جایی باز کند توی قلبت وبعد 

ثبت شود توی دفتر خاطراتت ....از همان لحظه ها که دوست داری هی کش بیاید و تمام نشود 

ولی آموخته بودم خیلی پیش تر ها که تمام می شود مثل همان آب نباته که هر چه قدر مزه اش

کنی وچشمهایت راببندی و لذتش را حس کنی تمام می شود ولی طعم شیرینش تا مدت ها 

توی دهانت هست و شاید یک جور دیگر حسش کنی ... تمام می شود  بالاخره تمام می شود 

آموخته بودم که برای این تمام شدنها بهانه گیر نباشم آموخته بودم که نباید خودم را اسیر و وابسته 

این لحظه ها کنم ...آموخته بودم هر از گاهی وقتی فرصتش شد  اگه فرصتش شد!!

بنشینم یک گوشه ی دنج و  لا به لای کتاب ها و دفتر خاطرات قدیمی   نفسی بکشم و

اصلا هم حسرت  هیچ چیز را نخورم و فقط به یک یادش به خیر کفایت کنم ....

.... و حالا باید اعتراف کنم که خیلی وقت بود این حس سراغم نیامده بود ... یا حالا من نرفتم سراغش

چه فرقی می کند ....اعنراف می کنم مثل دانش آموزی که سه چهار ماه تعطیلات  تابستانی را

تمام وقت بازی کرده و خوش گذرانده و سراغی از درس و جدول ضرب نگرفته 

یادم رفته ... فراموش کردم هر چه که آموختم فراموش کردم فراموش کردن و اسیر لحظه ها نشدن را

فراموش کردم  گاهی دوستانی خوب میآیند سراغت و تو ممکن است خیلی زود   از دستشان 

بدهی نه اینکه از دستشان بدهیا .....نه منظورم این است که نتوانی مثل گذشته ببینیش 

خداحافظی با هیچ زبانی  شیرین نیست تلخ است ...

روز آخر کلاس به همه بچه هایم سفارش کردم که ازهم خداحافظی نکنند بچه ها با تعجب پرسیند پس

چی بگیم  گفتم بگید به امید دیدار .....

اخه این خداحافظی از ان نوع خداحافظی هایی نبود که بمانی منتظر سال بعد ..... 

کمی تلخ تر از همه ی وداع ها بود ... 

ولی من  با کوله باری از خاطره ها  به همه ی بچه ها و همکارام به امید دیدار گفتم 

اخه دنیا اون قدرا هم بزرگ نیست ....




"
+تاریخ پنجشنبه 1 خرداد 1393ساعت 07:18 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()