تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد
214
                   رواق منظر چشم من آشیانه توست   کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

                   

 
  .. و پاییز امسال هم  رنگ های  دل فریبش  را پاشید لای برگ های خاطرا تمان و  دارد  برای مان دست تکان

         می دهد ..

            انگار  همین دیروز بود  که گرمای طاقت فرسای تا بستان را به شوق آمدن پاییز تحمل کردیم و......
                     
               دلم تنگ خواهد شد برای تک تک رنگ های بی نظیرت ....... پاییز جان!



     

    +  این هم  سهم کوچک من در شاد کردن و  خاطره شدن شب یلدای بچه های کلاسم .ساخت خودمه



 

           ++ دوست مهربان این کلبه  تولد فاطیمای عزیزت  مبارک . شادی و لبخند  سهم همیشگی لحظه هایتان .






"
+تاریخ دوشنبه 25 آذر 1392ساعت 05:21 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

213
  از همان  اول اولش که می شوی  مثلن یک بزرگتر و بعد تر می شوی  مثلن  یک مادر  یا پدر

 باید بیشتر حواست به خودت باشد .

 جایی خواندم که معلم مبتدی اموزش می دهد ..... معلم واقعی  هیچ واکنشی از خود نشان

نمی دهد فقط  کنش است ...  در هیا هوی هر روز کلاس هیچ چیز برایم مهم تر از عدالت  نیست

قضاوت سختی خواهد بود اگر با یکی از دانش اموزانت نسبت نز دیکی هم داشته باشی  واین

دیگر راز نباشد... گرچه من همه ی دانش اموزانم را یکسان می بینم و دوست دارم اما قضاوت 

عادالانه را  گذاشته ام پای بچه ها   ...... امروز وقتی خیلی اتفاقی  از یکی از همین بچه هایم

شنیدم که ارام در گوش بغل دستیش می گفت :((خداییش هیچ  وقت فرقی بین ما و امیر نذاشته ))

خدارو شکر کردم که حتی نا خواسته هم  کاری نکرده ام که قضاوتی غیر از این  بشنوم ....

                  13920918134422331706654.jpg

                 + جنگل کبود وال  ( بهشت گلستان )




"
+تاریخ شنبه 23 آذر 1392ساعت 03:55 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

212

گفتی هر وقت باران بارید   به جای من هم   نگاه کن  به جای من هم

موسیقیش  را خوب گوش کن 

گفتی  به جای من هم  زیر قطره های باران  خیس شو ..... 

 گفتی  هر وقت باران بارید فکر  کن دیگر تنها نیستی .....
 
یکی هست که دارد برایت ساز تنهاییش را خوب می نوازد.....

گفتی برایش  درد دل کن   به جای تو  به جای من ....

نهایتش وقتی به دریا رسید   به آب دریا غیر الودگی های .....  درد هم اضافه می شود .....



                   

                            امروز  ,  اینجا  ,  این هوا  ,  برف روی کو ها را از هر طرف هم که بروی نمی توانی 

                                             نادیده بگیری  هی جلو دیده هاییت خود نمایی می کنند .





"
+تاریخ جمعه 15 آذر 1392ساعت 11:16 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند

و بد هایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند

 

از آدم ها دلگیرم

وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است

همین که گیرت بیاورند

تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند

به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند

تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند

و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند

که تو را گواه میگیرند

ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :

این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام

 

از آدم ها عجیب دلگیرم

از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند

و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی

و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند

خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی

دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...

تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست

از آدم ها دلگیرم

که گرم میبوسند و دعوت میکنند

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....

دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

 

دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان را

آن مسافر آخر قصه حساب میکنند ...

 

 

 

از : وبلاگ آدم برفی




"
+تاریخ چهارشنبه 13 آذر 1392ساعت 10:30 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

210

 


 +   جایی خوندم در صد کمی از آدم ها نود سال زندگی می کنند بقیه فقط یک سال را  نو د  بار تکرار  می کنند ........


       بعد تو بگو محاله  محاله ارزویی که داری ..... ومن هی  با حوصله از کنار برگ های پاییزی عبور  می کنم

            
    و لبخند می زنم  اصلا انگار نه انگار که مثلا تو داری برایم از فلسفه بافی هایت از آرزو هایم  حرف می زنی ..

     یک جور حس مبهم نه  نمی دانم   شاید حس  نزدیک به غرور و بی خیالی

تمام درونم را پر کرده و به پاهایم  رمقی تازه ..... بگذار مثل همین بر گها  دو فصل  زندگی کنم اما  تکرار  نشوم ........

          باز هم تو بگو محاله !!

 ++زندگی را رنگ بزن  رنگ شادی  .....

       نگذار او تو را رنگ بزند .... رنگ غم



"
+تاریخ سه شنبه 5 آذر 1392ساعت 05:28 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()