تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد
204
                                                                               

گاهی وقت ها لازم است بشینی یک گوشه و همه ی حواست را جمع کنی خوب فکر کنی . فکر کنی به راهی که آمدی . به روزهایی که گذشته

به آدم هایی که سر راهت قرار گرفتند به تجربه هایی که کسب کردی به چیز هایی  که یاد گرفتی . به ردپاهایی که گذاشتی .. به کارهایی  هم که

نکردی به کارهایی که می تونستی انجام بدهی و انجام ندادی .... به خیلی چیز های دیگر هم باید فکر کنی . باید خوب فکر کنی که همانی هستی

که می خواستی باشی ... همان راهی را آمدی که  دلت می خواست  باید مطمئن بشی که  جریان زندگی یا باد  تو را به این جاده کشانده ..؟  یا

نه ؟!!  با حساب و کتاب پا گذاشتی .....

توی لحظه هایی که برایمان به سرعت می آیندو روزها و تاریخ و سال هم تند و تند  عوض میشود اگر نشینی و فکر نکنی ... شاید یه روزی یه جایی

کم می آوری !.....

گاهی باید فکر کرد و سریع دست به کار شد . شاید خیلی چیز ها در زندگیت  اضافی است . تو اصلا حواست نیست . شاید خیلی از آدم ها برای

ادامه راه زندگیت اضافی است و باید کنار بذاریشون . شاید خیلی از  شماره ها توی گوشیت سالها خاک می خوره یا   اد لیست های ایمیلت  یا ...

را باید حذف شان کنی بی هیچ ترس و احساس دیگری ....

گاهی باید  لباس راحتیت را بپوشی و موهایت را ببندی بالای سرت . دست هایت را بزنی به کمرت و درست وایستی وسط وسط همین زندگیت

مثل روز های آخر اسفند که می خواهی خانه تکانی کنی ....  خیلی چیز ها هست توی زندگیت که ارزش نگه داشتن را ندارد باید دست به کار شوی

بریزی دور .. در لیست اولویت های زندگیت جای خیلی از کارها  و خیلی از آدم ها را هم باید تغییر بدهی ...

شاید لابه لای این تکاندن ها  نامه ای باشد از یک دوست قدیمی که بی جواب مانده .... نشانی باشد از یک همکلاسی که بخواهی پیدایش کنی

دلی باشد که خیلی وقته شکستی ... چشمی باشد که منتظر توست  به رویش نمی آورد ...شاید ایده ای باشد قدیمی که رها کردیش و لی درست

حالا برسد به داد زندگیت ...  شاید کتابی باشد که هنوز   به پایان نرساندیش .....

 +خیلی وقت است  دلم دویدن و نفس کشیدن روزهای پاییز را می خواهد .... باید بذارمش در اول اول لیست هایم  تا یادم نرود ..



"
+تاریخ جمعه 26 مهر 1392ساعت 06:39 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

203

                                                                                  

  همه اش  دارم تمام سعیم را می کنم  که یک وقتی پرت نشود این طرف و ان طرف .... یا خیلی از من دور نشود که بعدش مجبور باشم

 کلی پابرهنه بگردم به دنبالش وسرگردان و حیران زیر باران خیس شوم ....

تو باید  پیش خودم باشی ...اصلا  می دانی من به دون تو یعنی هیچ ...هیچ فکرش را  کردی که اگر سر به هوا شوی و بگذاری برای  خودت

بروی به هوای مثلا یک باران پاییزی من چه باید بکنم ؟!!

اصلا می دانی قبلا به تو نگفته ام که برایم مثل خمیر بازی بچه ها   هستی ..... دلم می خواهد با تو بنشینم و تو را هزاران شکل درست کنم

وبعد دوتایی بنشینیم و به همه اش زل بز نیم ...

اصلا می دانی ... تو پرنده کوچک من هستی ! گاهی نیاز دارم که  مرا بنشانی روی بالهایت و پرواز م دهی

مثل همین حالا که خیلی وقت بود دوست داشتم این جا بنویسم و این چشم  درد لعنتی اجازه نداد

این قاب شیشه ای من هم قدیمی شده ... بگذریم .........

مثل همین حالا  در یک صبح سرد و بارانی پاییزی ,    از تو نوشتم ......... خیال من !

می دانی ! من با تو می توانم یک لحظه پرنده باشم  .





"
+تاریخ جمعه 19 مهر 1392ساعت 06:09 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()


 هیچ انسانی کامل نیست درست . . هیچ انسانی  بدون دیگران  نمی تواند زندگی کند  درست . هر انسانی جایز الخطا ست  هم درست .

همه ی این ها یعنی اینکه   کسی باید باشد در زندگیت تا حتی نگاهش  برایت بشود یک دنیا حرف تا حرف هایش بشود  یک دانشگاه درس

باید باشد کسی یا کسانی که  تو رویشان حساب ویژه ای باز کنی .... یک جورایی خیالت ارام باشد ..به تو  دلگرمی بدهد.. به تو اعتماد بدهد

وتو از این حس اعتمادو دلگرمی بتوانی سرت را بالا بگیری .و خوشحال باشی توی دلت که ....

اما همیشه که این طور نمی شود  .. یعنی می شود که کسی باشد  ... اما نمی شود که  انتظار داشته بشی  همه واقعیت تو را بشناسند

و برایت سرشان را به علامت تایید تکان دهند ... نه ! خیلی وقتها  بعضی ها سرشان را می اندازند  پایین و بعد که رسیدند به تو  زل می زنند

به چشمهایت ... هی با انواع خط کش های ذهنشان  که همه را  با بدبینی ساخته اند می ایند و می خواهند   فکر هایت   را     اندازه بگیرند 

می خواهند خیلی چیز ها را که تو از بری برایت سر مشق کنند می خواهند تو    تو نباشی ..   فقط سکوت کنی و دم نزنی .. .. . ان وقت که

تو باید خودت را نشان بدهی حرفت را با منطق بزنی  و از حقت دفاع کنی که که چرا با عینک بدبینی  که از دیگران ساختی به من نگاه می کنی

 برچسب بچسبانند  به تو....!!! کجای حرف زدن منطقی می شود  بر خورد بد  نمی دانم ... فقط می دانم که خیلی هامان هنوز تحمل حرف های

هم را نداریم . در واقع تحمل حرف حق را نداریم.... زود قضاوت می کنیم ... زود برچسب می زنیم ... زود از هم می بریم ...

و زود به پایان هم می رسیم    ........

من توی زندگی  ام به بعضی ادم های  بی منطق  بیشتر مدیونم  به بعضی ادم ها که خواستندند برای  راهم سد بسازنند  مدیونم . به بعضی

آدم ها که خواستند لجم را در بیاورند  هم مدیونم و لازم می دانم که از همه تان تشکر ویژه کنم .......

 آخر نمی دانید چه انگیزه ی فراووووانییییییییییییی  به من بخشیدید با این حرف هایتان .!!


+ باز نشر شده ی این پست در وبلاگستان 8 دی
 



"
+تاریخ جمعه 12 مهر 1392ساعت 07:00 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()



+ خواست  که نقش  بازی کنم  ولی من بازیگر خوبی نیستم ...

  خواست خط به خط از بر شوم همه حرف هایش را .... ولی من با بداهه هایم زندگی می کنم  نه حرف های تو ..

 خواست مثل او فکر کنم .... اما فکر کنم نفهمید دغدغه هایمان یکی ست !!

  اصلا یک سوال  دوست داری جاهایمان را عوض کنیم ؟





++ یک رنگ  از رنگین کمان ( 2)




"
+تاریخ پنجشنبه 11 مهر 1392ساعت 05:40 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()


 200

                                                                                      



 
به خیلی ها باید حق بدهی ... 

 خیلی ها هنوز تو را  ... این تو  خیلی مهم است تو را درست نمی شناسند.

باید حق بدهی که  خیلی ها فکر می کنند تو با هم  نوع های خودت مگر فرق هم می کنی ؟!

باید حق بدهی که هنوز  نمی دانند صدای تو با صدای هم نوع های تو فرق می کند . حرف های تو .... حتی خاطره هایت  هم ...

حق می دهی  یا نه نمی دانم خیلی ها حتی   فکر نمی کنند که رنگ های تو با رنگ های  همسایه ات فرق دارد ..

حق بده که هنوز خیلی ها نمی دانند  تو بار خاطرات خودت  به اضافه همه عابرانت را هم در سینه ی نازکت جمع کردی .

حق بده که این ها هنوز نمی دانند  تو هم  خوب  می فهمی " درد  "  درد   دارد.  زخم سوز دارد .  نگاه   بعضی نگاه ها  وزن دارد آن هم سنگین .

حق بده اینها را نمی دانند و خیلی چیز های دیگر را ..... و خیلی ساده   با پاهایشان    تو را می شکنند ... تا لحظه ای دلخوش به صدای شکستنت

شوند .  چه قدر ساده اند ..... نمی دانند  شکستن تو یعنی  شکستن دو فصل از   زندگی خودشان  ....

دوفصل زندگی کم چیزی نیست !!  چه قدر ساده  اند که نمی دانند روزی مدیونت بودند  برای نفس هایشان ! برای لحظه لحظه نفس هایی که بخشیدی!

ولی تو حق بده  ..... این ها هنوز  نمی دانند...


+ دویستمین  پست  این کلبه تقدیم  به فصل مداد رنگی هزار رنگ خدا  ..... پاییز





"
+تاریخ سه شنبه 9 مهر 1392ساعت 05:15 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

199
  



                                                                                             دلت  گرم است  آفتابش گرم تر می تابد

                                                                                      حتی  پاییز

                                                                                         حتی در باران ..


     + یک رنگ از رنگین کمان (1)



"
+تاریخ یکشنبه 7 مهر 1392ساعت 05:31 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

198 
                                                                        

  خورشید مهر  داشت با ابر ها قایم با شک بازی می کرد  اما   امروز  پاییز است و اولین روز مهر .... پس ابر ها  باید می بارید ند تا  یک خاطره ی بارانی 

    را شکل دهند  تا  کم کم  رو یای پاییز  در وجودمان  شکل بگیرد تا باور کنیم که امروز اولین رو ز مهر است  و پاییز ...... 

  بی تاب بودم بی تاب شکستن سکوت  روزهای  طولانی مدرسه  بی تاب مهر  بی تاب  بوی کتاب های تازه  بی تاب دیدن   دانش آموزانی که   صبح  

  کوله هایشان را پر از امید کرده بودند و لبخند ..... بی تاب سلام هایشان .....  شور و شوق وصف ناشدنی  برای دیدار چهره هایی تازه .........

   با  سلا م هایشان همه ی دلتنگی هایم تمام شد ........  با خنده هایشان  همه ی انرژی های مثبت به جانم  آمد .... ..

  چاق سلامتی  با بچه های سال گذشته ام و  خاطرات خوبی  که با هم داشتیم والبته که خیلی خیلی پر انرژی  بودند و گاهی کم می اوردم ...

  امیر رضا , آرین ها ,  آرمان , آرمین , محمد فاضل ,  امیر حسین ,  حسام ,  یاسین ,  سپهر   . 

امیدوارم که امسال هم با این پسر های پر انرژی  رو زهای پر خاطره ای بسازیم .......................................... به امید خدا 

 

 +مثل همیشه پاییز بوی مدرسه می دهد .... بوی هم شاگردی هایی که  از خیلی هاشان بی خبرم .. 






"
+تاریخ دوشنبه 1 مهر 1392ساعت 01:50 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()