تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد

186


  پنج شنبه باشد از همان پنج شنبه ها که به رنگ سبز یواش هست ... پنج شنبه باشد  من باشم . غروب باشد . دست هایم را زده باشم زیر چانه ام

 و با یک دنیا انتظار  در کنار پنجره سر تا پا گوش باشم ... پنج شنبه باشد من باشم .... تو  باشی ...ودستت را که می گذاری روی زنگ از جا کنده بشوم

 بدوم سمت تو و  خودم را پرت کنم در آغوشت ...بوسه های تیغ تیغی  ابدارات را بچسبانی رو ی صورتم ... پنج شنبه باشد من باشم  تو باشی ...

دست هایم در دست های ضمخت و مهربانت ..نگاه حسود اطلسی و نرگس و یاس هم  توی با غچه باشد ....پنج شنبه باشد ... هی راه  برویم با هم

ومن یک دنیا دلتنگی را در چشمانت ببینم . هی راه برویم و تو برایم از همان ترانه های زیبایت  بخوانی و من قند توی دلم آب شود از داشتن تو..

پنج شنبه باشد ... من باشم ...تو باشی ... . انتهای همان کوچه ی بن بست یک خانه ی کاهگلی باشد ... بوی نان تازه وسط سفره باشد ...

پنج شنبه باشد ... تو مرا بنشانی  روی پاهایت و از بی تابی هایت برایم حرف بزنی ... بنشانی روی پاهایت  بوسه بارانم کنی از همان بوسه های

تیغ تیغی آبدار ... بعد در گوشم به گویی  دوست داری برویم توی اتاق کارم ومن ذوق کنم  از دیدن تو  .. چشم هایت  پشت عینک ذره بینی  درشت تر

و مهربان تر  هستند ...پنج شنبه باشد من روبه روی تو بنشینم و تو پشت چرخ خیاطی  کرمی  زیبایت  بنشینی  ان وقت نخ را بدهی دست من و

بگویی می توانی از  سوزن ردش کنی .. جایزه ات یک پیراهن گل گلی چین دار ... می نشینم روی همان صندلی قرمز چرمیت وهی سیر نگاهت

می کنم ...تمام نشد ؟ و تو ابروهایت را می اندازی بالا و چشم های مهربانت را  از بالای عینک ذره بینی ات می دوزی به من  یک لبخند دوست داشتنی

می نشانی برلبت و با لحن   مهربانانه ات می گویی .. دوست داری تو هم یاد بگیری .. خودم برایت یک چرخ خیاطی خوشگل می خرم

ومن همه حواسم را گذاشته ام پیش پیراهن گلدار چی چینی که قرار هست برایم بدوزی .. دست هایم را حلقه می کنم دور گردنت  می گویم  نه !

وقتی تو باشی ... هیچ وقت نیازی نیست که من یاد بگیرم ....

پنج شنبه باشد من باشم ... تو باشی .. پارچه ی حریر سفید گل گلی را می اندازی  روی سرم  می خواهی قدم را اندازه بگیری خم می شوم

تو سرت را می اوری بالا زل می زنی به چشم هایم  نگاهی به من می کنی نمی توانی اشک های  هایت را پنهان کنی از من ...

بلند می شوی  می بوسیم از همان بوسه ای تیغ تیغی  آبدار اما این بار فقط پیشانی ام را ... در گوشم می گویی دخترم مبارکت باشه الهی !

خوشبخت بشی ....

پنج شنبه باشد  از همان پنج شنبه های سبز یواش ... پنج شنبه باشد .. اطلسی و یاس و نرگس  هم باشد ...چادر حریر گل دار م باشد ..

چرخ خیاطی کرمت باشد ...  .....  انتهای کوچه ی بن بست دیگر خانه ی کاهگلی نباشد ....  پنج شنبه باشد من باشم  .. تو نباشی ...

 تو نباشی ... مهربان ترین بابا بزرگ دنیا !


برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید


+ شاعر کوچه های باران خورده ی شهر ( حمید عسکری) تو که با واژه ها و باران و کوچه های خلوت شهر مانوسی .تو که اعجاز را با

واژه ها به دلهای تشنه ی محبت می آموزی .... سالروز تولدت مبارک.برایت بهترین ها را ارزومندم بهترین هایی به زلالی باران .

   باران که می زند دلم لیز می خورد                 سمت   نگاه  تو به  پاییز     می خورد

  حال فضای غزل شعرهام بارانیست              دست قشنگ تو که به این میز می خورد

                                                                                                                                حمید عسکری



"
+تاریخ پنجشنبه 31 مرداد 1392ساعت 07:17 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

185

گاهی وقت ها  احساس می کنی چیزی روی دلت سنگینی می کند . طوریکه با یک لیوان و دو لیوان آ ب هم خوب نمی شود .

می نشینی فکر می کنی نکند  زیاده روی کردی در خوردن . بعد هم چرتکه می اندازی پیش خودت  می گویی امکان ندارد

مطمئنم که طبق دستور غذایی پزشک تغذیه ام عمل کردم . همان یک کف دست نان و چند قاشق سالاد  بدون سس و

یک شامی کباب که این حرف ها را ندارد . یکهو می زند به ذهنت نکند از همان آشی که دیروز نرگس کوچولو  از دست پخت

مادر بزرگش توی یک کاسه گل قرمزی برایت آورده بود  و تو هی خواستی  بگویی رژیمی ولی عطر پیاز داغ و نعناع داغش

 مستت کرد و نتوانستی جلوی خودت را بگیری ولی یا دت  هست وقتی داشتی یک  قاشق از آش را می خوری و بعد

عکست را می بینی چه پهن افتاده تو سینی استیل و براق آشپزخونه   یاد همان رژیم لعنتی می افتی .....

از دست هزار خود درمانی و نبات داغ و عرق نعنا هم کاری ساخته نیست . می روی پیش دکتر جان و ما جرا را برایش می گویی

او هم مشتی از قرص های شیمیایی و آرام بخش را می گذارد کف دستت و تو خرسند از این که  به زودی   این چیزی که

سنگینی می کند روی دلت رفع خواهد شد  . اما یک روز  دو روز .... انگار قرص های دکتر جان   هم اثری نکرد .

صبرکن  ... کجایی دکتر جا  ن؟؟ من فهمیدم  گاهی وقت ها از دست قرص های شیمیایی و دیازپام های تو کاری بر نمی آید  که

نمی آید .  گاهی وقت ها این چیزه که روی دلت سنگینی می کند  نسخه اش را خودم باید بپیچم .. چرا ؟؟!!  خب معلوم است

دیگر  فهمیدم اون چیز سنگین روی دلم چیست ؟

گاهی حرف های نگفته ی دلت هست . از همان حرف ها که می خواهی بگویی اما موقعیتش پیش نمی آید . از همان حرف ها

که نخ نما شده و ... از همان حرف ها که می خواهی بگویی اما گوش شنوایش را پیدا نمی کنی  . حرف هایی که می خواهی

بگویی اما فکر می کنی طرف مقابلت ظرفیتش را ندارد و منصرف می شوی . حرف هایی که می خواهی بزنی اما با دودو تا

کردن می فهمی کسی متوجه اش نمی شود .. از هما حرف ها ...!!! هی می ماند و می ماند  و می ماند و اگر نشود عقده

که کار  دستت بدهد . سنگینی می کند روی دلت ...  که از دست هیچ دکتر جانی  هم کاری بر نمی آید .

این حرف ها را باید در گوش باد بگویی تا پیامت را برساند دست قاصدک .

قاصدک ها مقصد همه ی پیام ها را خوب می دانند...


>  ممنونم از همه دوستای گلم که که تو این مدت چند روزی که سفر  بودم   به یادم بودن حتی با یه سلام  پر از مهر و مهربانیشان .


+  باز نشر شده این پست در سرویس وبلاگستان 8 دی


"
+تاریخ دوشنبه 28 مرداد 1392ساعت 06:59 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

184   
                                                       
برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

من فکر می کنم باید دوستانی  داشته باشم  که گاهی به انها حسودیم بشود  . دوستانی داشته باشم   سرزده بیایندو در خانه ام من هم

 نگران این  نباشم که امروز اصلا وقت نکردم که خانه رو مرتب کنم  و جاروی بکشم . دوستانی داشته باشم که  وقتی امدند تو خونه ام نشینند منتظر

من که برایشان چای  با کیک و میوه و... بیاورم . دوستانی داشته باشم تا با هم چای و کیک عصرانه مان را درست کنیم و کلی با هم گل بگیم و بخندیم

خاطره های قبل را با هم مرور کنیم . دوستانی داشته باشم  که وقتی زل می زنند توی چشمهایم محکم بزنند  روی شانه ام بگویند غمت نباشه رفیق .

دوستانی داشته باشم  که وقتی نصفه شب  اس  ام اس  می دهم دلم برایت تنگه .!! نگویند دیووانه شدی بی خوابی زده به سرت !!

دوستانی داشته باشم که دخترک یا پسرکشان  به من بگویند خاله من هم جانم هایم را برایشان کنار بگذارم . وهی بیایند و شکایت مادرشان را  به

من بگویند و من هم  از انها طرفداری کنم و به دوستان بگویم که چرا به دخترک ما کم توجهی می کنند؟

دوستانی داشته باشم که وقتی مثلا  با هم می رویم خرید  توی  اتاق پرو هر چی پوشیدم نگویند قشنگه بهت میاد بلکه   بی  رو درواسی بگویند

 عزیزم این رنگ بهت نمیاد اصلا.

 ..دوستانی که گاهی   یه هدیه فانتزی کوچولو رو پست می کنند درخانه ات  تو هم مثل بچه های کوچولو از شادی بپری بالا ..!!

دوستانی که همیشه بهترین پیشنهاد ها را به ما بدهند . دوستانی که چیز های خوبی به ما یاد می دهند دوستانی که اگر یک روز با هم نحرفیم

حداقلش یه اس ام اسم کوتاه به ما بدهند دوستانی که وقتی میایند پست وبلاگت  را تا آخر می خوانند وبعد هم غر نمی زنند و نظر هم می گذارند.

دوستانی که دلداریمان می دهند . دوستانی که   خوشی هایت را سبب می شوند و نه شریک و غصه هایت را  شریک  می شوند نه علت.

دوستانی که حتی به یادشان نباشی به یادتند. دوستانی که دل شکستن را بلد نیستند .






"
+تاریخ پنجشنبه 24 مرداد 1392ساعت 12:03 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

183



وقتی  نشسته بود و از پشت پنجره  با بی تفاوتی زل زده بود به کوچه ...باران می بارید اما دلش نخواست که دست هاشو رها کنه زیر

قطره های بارون. دقیقا یادشه که وقتی  همین دیروز از پارک کوچولوی سر کوچه رد میشد و بچه ها رو غرق در شادی می دید تنها حسی

که تو وجودش پیدا نکرد همین  بود اصلا دلش نخواست سوار تاب شه !! وقتی رفت سوپری  و به اکبر آقا سلام کرد  هیچ وقت دلش لواشک

باطعم  سیب و آلبالو نخواست ! حتی دیگه چیپس و پفک های اکبر آقا که چیده بود دم در تا به همه چشمک بزنه و دلشون بخواد  یادشه

حتی یه لحظه هم نگاهش واینستاد سر اونا...!! تعجبی هم نکرد که چرا دلش دیگه بهونه ی یه بستنی چوبی با طعم کاکائو رو هم نگرفت!!

سرش پایین بود با همون کلاه لبه دار پهن  که هیچ وقت از ش جدا نمی شد . جواب سلام  علی  پسر کوچولوی همسایه رو داد  بدون اینکه حتی

یه لحظه سرشو بلند کنه یا حتی دلش بخواد که لپاشو  بگیره و بپیچونه تا علی گریه اش  در بیاد و اونم قاه قاه بخنده و کیف کنه ....!!

هفته ی قبل که با اجبار دوستان رفتن سینما برای دیدن یک فیلم کمدی ... یادشه وقتی تمام سالن پر بود از قهقه و خنده ها  اما اون  باز هیچ

دلیلی برای خنده پیدا نمی کرد ! مثل یه ساعت پیش وقتی روی مبل جلوی تلوزیون دراز کشیده بود و  کنترل گرفته بود دستش و شبکه هارو

زیر و رو می کرد اصلا دلش نخواست کارتون فوتبالیست ها رو ببینه ....!!


با خودش فکر می کرد و..... حتما بزرگ شده بود  خیلی بزرگ ..  خب !




+ من که فکر می کنم وقتی این چیزا دلت نخواد بزرگ نشدی بلکه یه بلایی سر احساس و دلت اومده ...

+ عکس  بالا  از  خودم





"
+تاریخ دوشنبه 21 مرداد 1392ساعت 07:32 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

182

اینکه باید خودم رو سرزنش کنم  یا برنامه ی ماه عسل* رو که امسال هیچ رغبتی به دیدنش نداشتم و حتی سر جمع یه ساعت  ننشستم

پای برنامه اش  رو؟  اینکه شاید  نبایستی دنبال مقصر بگردم اصلا !! شاید بهتره  خاطرمو  التیام بدم و بگم این فقط  یه حس کنجکاوی

کودکانه بود و بس . نباید این قدر جدی نگرانش باشی ... ولی وقتی می شینی کنار دل مادرانه ات و دودوتا می کنی .. سبک سنگین

می کنی   چرتکه میندازی ... هر جور هم حساب می کنی  و آخرش مثل بعضی از این حسابدار ها که حساب و کتاب اشون به هم اصلن

نمی خوره که هیچ کلی هم این وسط معادله حل نشده باقی می مونه که نمی دونی از کجا و چه طور شده که تو نتونستی سر در بیاری ...

خلاصه با دل  و با عقل و    ....  با هر چی  سنجیدم نفهمیدم  . نفهمیدم که تو دختری فسقلی  من که تا دیرزو  برای

رفتن به اتاقت و دستشویی و حیاط و  ..... حتما بایستی دست های خودتو می ذاشتی تو دست های من  و بدون مامان جایی نمی رفتی

که البته داخل پرانتز بگما دارم یه فکر ایی هم می کنم برای این موضوع  ترس تو ...و این هم بماند که همه شاکی شدن از این همه ترس

در وجود تو ...واینکه چرا تو اصلن یه کم به مامانت نرفتی اخه که اصلن ترسی که نداشت هیچ کلی  هم از  بالارفتن دارو درخت و ارتفاع لذت

می برد  و هر وقت گم می شدم تو نوجونی  باید منو بالای درخت پشت خونه  پیدا م می کردن :) ....

چی شد که یه دفعه  دور از چشم ما رفتی و نشستی لبه ی پنجره و با صدای بلند داد زدی : خداحافظ  و من همچنان بی خیال تو غرق کارهای

خودم بود که دوباره داد زدی خداحافظ . وو قتی که برگشتم  تو رو اون جا دیدم  بدنم یخ کرد و پاهام سست  شد و راه رفتن از یادش رفت ..

فقط تونستم بگم بهت بیا پایین  از اون جا  !!و  تو با صدای پر از شور  و هیجا ن داد زدی مامان اگه من بپرم مگه فرشته ها مواظبم نیستن؟؟؟

 
+حالا تصور نکنید خب به مامانش رفته دیگه که از ارتفاع نمی ترسه ! نه این یه مورد استثنا بود کلا

* ماه عسل امسال رو گفتم منظورم همون برنامه ی که بچه 18 ماه ای  از طبقه ی چهارم ساختمان می افته پایین و هیچیش نمیشه هیچیش

   و دختری ما هم بیننده اش بود .





برچسب ها:فرشته ها، ترس، کنجکاوی کودکانه،
"
+تاریخ پنجشنبه 17 مرداد 1392ساعت 08:49 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

181

نمی دانم این چه دلشوره ایست که وقتی حرف از آمدنت می زنی به جانم  می افتد آرام

می دانم قرار نیست اتفاق تازه ای بیفتد . وقتی چای را با همان طعم زعفرانیش که دوست داری دم می کنم.

وقتی  توی سینی همان دو فنجان ساده ی  همیشگی را می چینم ...

وقتی برای رد گم کردن این دلشوره ها چشمم را می دوزم  به شاخه هایی که خودشان را به شیشه های پنجره چسبانده اند و سرک می کشند

هیچ یک دلشوره هایم را کمرنگ نمی کند ....

وقتی فکر می کنم که تو قرار هست بیایی و من بعد ش  چه کنم ...


حرف هایت هیچ وقت ته نمی کشد  اصلا همین را دو ست دارم .....

رازش را نفهمیدم هنوز باورکن ! سحر می کند چشمانت یا  حر ف هایت نمی دانم ...

عادت کردی راستش را بگو ! به سر تکان دادن هایم و تو برایم باز بگویی و باز من خسته نمی شوم ....


 چای زعفرانی من ته کشید اما حرف های تو ...

این بار هم نگفتم به تو دلشوره هایم را ....

بگذار بعد برایت بنویسم دوست دارم این دلشوره ها را ...وقتی  میایی همه چیز خودش ردیف می شود ...

شاخه های درخت پشت شیشه های آشپزخانه همچنان سرک می کشند  ومن فقط یک چشمک تحویلشان می دهم

چه قدر بیچاره ها کنجکاو شدن از این دلشوره ها ....





"
+تاریخ سه شنبه 15 مرداد 1392ساعت 10:02 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

  180


      باران اگر بهانه‌ ای  برای  گریستنت  نبود


                               تو این همه از آسمانِ ابری سخن  نمی‌گفتی!
                                                                                                    "  سید علی صالحی "




نزدیک افطار بود و من تو اشپز خونه مشغول کارهام بودم تلوزیون هم روشن بودش ... چند سالیه که علاقه ای به دیدنش ندارم

نمی دونم چه طور رو شبکه ی سلامت  بود  شبکه ای که شاید خیلی ها طرفدارش باشن چون می تونه به علم پزشکی شون

اضافه کنه و تو جمع و فامیل .... یه اظهار نظری بکنن و یه نسخه پیچی  شاید ... البته بدم نیست از بیماری ها بدونی ...

ولی من تا یه علایم بیماری رو  از زبون دکتر جان ها می شنوم مثل همون دانشجو های تازه پزشکی فکر می کنم خودمم هم

همون مر ضو دارم .... ...

ولی چیزی که می خوام بگم مریضی نیست ... متاسفانه خیلی حواسم به حرف های دکتر جانش نبود از اول...

 برنامه نزدیک افطارش ....

چیزی که  ذهن منو به خوش مشغول کرد و گفتم بیام این جا بنویسم  یه حساب کتاب  کوچولوی دکتر جا ن بود در مورد سلول ها

  فکر   کنم .

می گفت سه تریلیون سلول برای یک حرکت ساده دست ادمی   با هم کمک می کنند تا ...

 سه تریلیون   یعنی  چه قدر ؟؟؟ 

چیزی  که منو به خودش جلب کرد همین بود... سه ترلیون 14 تا صفر داره حالا دکتر جان برای اینکه به ما بفهمونه


 وکاملا ملموس باشه برامون یعنی چه قدر شروع به شمردن کرد ... اگر برای شمردن هر عدد فقط یک ثانیه فقط یک ثانیه

( مثلا یک میلیاردو دویست و سی و هشت میلیون و 
چهارصد و هفتاد  دو هزارو سیصد و سی و سه ) 
 
دقت کردین بیشتر از یک ثانیه شداا 

ولی  بازم ما می گیریم  یک ثانیه برای هر عدد  لازمه تا بشماریم برای سه تریلیون چند ثانیه چند دقیقه چند سال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  سه و نیم میلیون سال    لا زمه !!!!  کاملا درست خوندین سه و نیم ملیون سال لازمه تا بشمریم و بهش برسیم ...



>>برداشت ازموضوع بالا کاملا آزاد






"
+تاریخ دوشنبه 14 مرداد 1392ساعت 10:22 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

1.   دارند تمام می شوند  ماراتن روزهای گرم رمضان امسال هم ..  دارند تمام می شوند  ماراتن سفره های رنگی افطاری....

      ماراتن  ختم های قرآن .....

     حالا باید شمارش معکوس را آغاز کرد انتخاب  با خودم ... همچنان  تو با من باشی و من یادم باشد .

       یا نه ! تو باشی و من از یاد ببرمت ...


2 .  میگن گاهی به بچه ها باید فرصت تجربه کردن را داد. ومن هم معمولا این فرصت رو به دخملی مون می دم

   اینو گفتم چون حالا  و دقیقن همین الان که میره سراغ مجله اش ... دقیقن صفحه اشپزی کوچولو ها

 رو می خونه و دلش می خواد سیب شکلاتی درست کنه ..... نمی دونم واقعن طعم سیب با

 شکلات تلخ و پود ر نارگیل .... چه مزه ای میشه !!!!... هر چی هست دخملی ما دست به کار شده .....


3. به نظر شما مگه ادما نمی دونن که دل هم حرمت داره ؟؟؟؟!!!  که دل هم مقدسه ؟!!

 که برای ورود بهش گاهی همین دل اجازه یادش میره ....چون با هیبت عشق میاد . که دل کارونسرا نیست

 هر وقت خواستی بیای و هر وقت ....... شدی بری ....

 شاید بایستی برای دلهامون قصه ی بزبزقندی رو تعریف کنیم ....

که همه دست ها دست  مادر نیست .... تا یه کم یاد بگیره هر .... که اسمش عشق نیست ...





4.  یادمون نره وقت خواب  شب به خیر بگیم به هم ...

     یادمون نره وقت خواب به هم بگیم  که چه قدر دوست داریم همو

    یادمون نره  وقتی چشمامونو بستیم و مرور کردیم امروزمونو .... ببخشیم  همه رو ...

  هر چند  این روز ها ادمها صداقتت را نردبانی می کنند برای  رسیدن به هوس هاشان

 هر چند این روز ها  خوبی هایت را مهربانی هایت را  می نویسند پای دفتر حسابشان

                             تا چرتکه بندازن  که یه وقت ....

هر چند این روز ها خیلی ها .... 

ولی یادمون نره  یادمون نره امیدها  ... لبخندها  .... گذشت ها ... سپاس ها .. .. را ذخیره نکنیم برای فردا..

همه ی اینها رو  وقتی یادم اومد که مرد همسایه ی ما وقتی شب خوابش برد .....

                               هیچ وقت دیگه چشم هاشو  با ز نکرد..... 



   
  








"
+تاریخ جمعه 11 مرداد 1392ساعت 07:13 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

امشب دلم هوایی تازه می خواهد .....

هوایی که من و باشم و تو ......

و بغض های مانده در گلو .....

و حرف های مانده در نگاه .....

و دلتنگی های همیشگی ....

و اشک های جاری از چشمهایم .....

امشب   چه قدر هوای دلم خوب است ...

هوایی که من هستم و تو ...

امشب تو را واسط خودمان کردم

که حرف هایم فریاد نشود ..

که خواسته هایم نردبانی نباشد..

بر روی شانه های دلشکسته ای...

که بغض هایم وقتی ترکید

نمکی نپاشد بر  روی زخمهای قدیمی

امشب بگذار یک امشب هم که شده

همه ی ستاره و ماه و اسمانت

به من و تو حسودیشان شود ...

یک امشب هم که شده بگذار

با هم قدم بزنیم در دیار تو ...

و من اشک بریزم ومن هی برایت بگویم

هی برایت گله کنم ... و هی برایت نیاز ....

یک امشب هم که شده وقتی فرشته هایت را از ان بالا می فرستی در خانه دلم

وقتی  راه بندان میشود ان بالا ....

وقتی بار فرشته هایت سنگین می شود از

توبه های که شکستم....

گناه هایی که ....

قرار هایی که یادم رفت...

بدان که همه ی دلخوشیم ..

به این است ..

یا غفار الذنوب  یا ستار العیوب




مرد بودن به خیلی چیز هاست ...

مرد بودن به معرفت است  ومرام ...

به ایثار است و از خوگذشتگی ...

به وفا هست و کرم ...

به دلی نشکستن هم هست ..

به عفو هم هست ...

به نباختن هست ...

اما نباختنی که دل شکسته ای توش نباشه ..

نباختنی از جنس خاص ...

مرد بودنی از جنس

علی

مرد بودنی از جنس یه دل یزرگ و اسمونی

نه

مرد بودن یه چاقو و زنجیر نیست

به  فریاد زدن و صدا بلند کردن  نیست ..

به قلدری و زور و بازو نیست ...

به تهدید و کتک کاری نیست ...

اینها نامردی هم نیست ...

باید گفت   نا آدمی  ست .




خوب من !  به خاطرم بسپار که

هیچ ساعاتی به زیبایی ساعاتی

که با تو هستم نیست ....





"
+تاریخ دوشنبه 7 مرداد 1392ساعت 06:45 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()


  
        من  در آینده می خواهم  شهید بشوم چون ......! 

      معلم لبخندی می زند و می گوید : موضوع انشایمان این است که در آینده می خواهید چه شغلی داشته باشید 

      مثلا بابا ی  تو چه کاره است ...؟؟ 

     پسر :  اجازه آقا  بابا ی  من شهید است ! 

  

  + باور نمی کنم که هیچگاه خدا به ما بگوید: نه!
                خدا سه گزینه دارد:
                     آری،
                  باشه ولی الان نه،
و من پیشنهاد بهتری برایت دارم، فقط صبور باش.



"
+تاریخ یکشنبه 6 مرداد 1392ساعت 09:50 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()


این گوجه گیلاسی های کو چولو رو ببینین....

 

این هم از هندونه مون و پونه هایی که عطرشون مستت می کنه .....

          

واین هم   از  کاهو ها و لوبیا ها ...

      


و عاشق  افتاب گردان های  خوشگلم هستم ...


                

 

    +  خالص شوید تا از همه چیز خلاص شوید .   "  شهید مهدی   فلاحت پور "


  ++ همیشه وقتی از دستش می دهی می فهمی چه را از دست دادی

    خدا را می گویم .... کسی که همیشه با تو و به یاد تو بوده اما تو .....

  +++ کمکم کن تا تو لحظه های ناب  شب های قدر ... خالص بشم تا .....  از وابستگی ها  خلاص شم .
 

                                                    



"
+تاریخ جمعه 4 مرداد 1392ساعت 07:58 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()