تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد
219
                                        

 می نویسم هر چند کم و هر چند تکراری و هر چند هم که  نه خوب یا خیلی خوب ......

از وقتی  که بهت گفتم  حتمن سعی کن هر چیزی که توی ذهنت هست رو ی کاغذ بیاری . از وقتی که خاطر جمع شدم.

که بر نامه های هر روزت  رو رو ی تکه کاغذ کو چولو که با دست خط  خاص خودت  می نویسی و می  ذاری روی میز  و بماند

که بعضی روز ها دیدن کا رتون توی برنامه ی روزا نه ات آن هم خیلی زیاد ش حرص من را در می اورد و تو با معصومیت خاص

خودت زیر کانه می گی که همه ی تکلیف هایت را با برنامه انجام داد ه  ای و حالا نوبت زنگ تفریح است و من را قانع می کنی

که البته خسته شده ای و.....  .

از وقتی که بهت یاد دادم آدم ها باید یک روزی بنشینند و همه خواسته هاو ارزو های کوچک و بزرگشان  را یعنی هر چیزی

که دلشان می خواهد یک روزی اون رو داشته باشند حتمن حتمن  بنویسیند  روی کاغذ   و خودم بهت گفتم  که

 "هنریت  کلاوسر " توی کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد . خیلی ها  را نام برده که همه ی آرزو هایشان روی کاغذ نوشتند

و  به خیلی از آن ها هم رسیدند ..... ان وقت تو پیش خودت راه رفتی و هی فکر کردی و بعد  خیلی کنجکاوانه پرسیدی

یعنی واقعن هر چیزی که بنویسم روی کاغذ یک روز اتفاق می افتد و من هم بهت گفتم :

 می نویسی تا همیشه جلوی چشمت باشد و برایش تلاش کنی ....

آن وقت گفتی  یعنی اگر من بنویسم  فیل  , فیل می شوم یه روزی ؟





"
+تاریخ سه شنبه 24 دی 1392ساعت 06:04 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

218

                                          

من تصویر هایی دارم

از سکوت

که در بیابانش

واژه ها لالند

و کلمه ها کوچک

بروز سکوت

در جنگل کلمه

چگونه آیا ؟

ای کاش پنجره ای باشم !

سلمان  هراتی


                                      


     +  سالروز اغاز ولایت پر برکت   امام عصر و عدالت مبارک .

+ +  لیلای عزیزم   ,  دوست با و فا و مهربان این کلبه ام دختر گیلان ( گیلانه لا کو )  سالروز شکفتنت مبارک

  برایت از صمیم قلب ارزوی بهترین ها را دارم . لحظه لحظه  ی زندگیت پر از تصویر های  زیباو آهنگ های شاد .




"
+تاریخ شنبه 21 دی 1392ساعت 07:13 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

217

یک زمانی نه خیلی هم دور ان وقت ها که هنوز تلوزیون های ما فقط دو تا کانال داشت و برنامه های

کودک ان روزی دوبار در روز ان هم راس ساعت خاصی پخش می شد برنامه هایی که با هزار  ذوق

و شوق می نشستیم پایش و کلی از دیدنش   لذت هم می بردیم
. مجری ها یی که  وقتی با

همه ی ساد گیشان می امدندو جلوی دوربین به ما لبخند می زدند و  سلام تحویلمان می دادند

سلام شان بوی ریا نداشت .. سلام شان را باور داشتیم و حرف هایشان به دلمان می نشست

اما  متاسفانه  ..... بچه های ما  باید  با هزار ذوق و شوق بنشینند  پای برنامه ی مورد علاقه

شان که مجری اش مجبور است برای تامین در امد مالی برنامه  یا شبکه یا .... به هر نحوی که شده

تبلیغات محترمانه  اش را خورد بچه های معصوم دهد . چرا که نه تنها مجری و رسانه نوعی ابزار

تبلیغاتی است   بلکه  وسیله ای راحت تر و ارزان تر و  پز زنگ تر از ان ها بچه هایی هستند که

حرف های  عمو ها و خاله های مجری برایشان حکم ..... را دارد .

هیچ فکرش را کرده اید که دیگر  سلامتان و لبخند هایتان بوی صداقت نمی دهد .

هیچ فکرش را کرده اید که  این کودکان معصوم   شما را فقط برای خودتان دوست

دارند . هیچ فکرش را کرده اید  که  هزاران و هزاران کودک معصوم هستند که برنامه ی شما را

قط به خاطر شما می بینند و نه تبلیغات تان .

هیچ فکرش کرده اید که با این تبلیغاتی که می کنید چند پدر شرمنده چشم های کودکش خواهد

شد . چگونه ذهن کودکش را پاسخگو باشد که این ها برای پر کردن جیب ..... هاست

حداقلش اگر در تمام برنامه ها و فیلم ها و سریال ها و کوچه و خیابان و شهر و مجله و......

تبلیغات می شود بیایید این برنامه ای که برای معصوم ترین و عزیز ترین های مان اجرا می شود

را  صادقانه صحبت کنیم . صادقانه اجرا کنیم .  

نه اینکه هر کانالی که می زنیم عمو وخاله ای دارد برای برنامه ی کودکش  همه ی توانش

همه ی هنرش  را صرف تبیلغ کالایی می کند که   برایش   از ان به نو ایی برسند


از نظر من که یک نوع سو استفاده ی ابزاریست  از کودکانمان برای   انکه خودشان به

در امدهای میلیاردیشان برسند .


                                



"
+تاریخ یکشنبه 15 دی 1392ساعت 10:09 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

216


اینکه درست  در میان مشغله هایت  واژه ها می ایند و جلویت رژه می روند  ودیگر نمی توانی 

به همان حافظه ی کوتاه مدتت حتی اطمینان کنی که روزی همه ی شعر ها و فرمولهای ریاضی

و..... را در خودش جای می داد . اینکه که دیگر حتی دست به قلم بردن هم و نوشتن بر روی

  کاغذ سفید هم برایم سخت می شود..

یعنی به تو  عادت کردم  وابسته شدم برای گاه و بی گاهه هایم ...... برای نگفته هایم .... برای

رد پا های  چشم هایم

 برای لحظه های خوش و نا خوشیم برای ... برای خیلی  وقت های دیگر هم ... به این کلبه نباز 

دارم ... از من نه خورده بگیر و نه گله کن  حتی ... که گاهی در مشغله ها و دغدغه هایم غرق

می شوم که یادم می رود تولدت چه روزی بود !!!

  خودت خوب می دانی من ادم فراموش کردن تولد ها نیستم و لی زندگی است دیگر .... و

هر سال که تولد تو می شود من هم یک سال پیر تر می شوم    ..... پس امسال هم با چند

روز تا خیر شد تولدت , مهم اینه که هستی ( کلبه ی خودم ).... و 4 سال می شود که

تحملم می کنی .... !!


           
                                                          +عکس از محسن بذر افشان

++دوست همراه روز های  تلخ و شیرین این کلبه  کوچه دل     تولدتون هزاران بار مبارک  .شادی و لبخند

مهمان همیشگی لحظه های زندگی تو و  بانوی مهربانت .




"
+تاریخ جمعه 13 دی 1392ساعت 06:34 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

215
 وقتی دیدمت ان روز  و البته هر صبح روز های دیگر فکر  کردم تو چه قدر خوشبختی یه جورایی 

 هم دلم سوخت برای خودم  برای خیلی های دیگر که صبحشان مثل تو اغاز نمی شود اصلا بذار

راستش را بگویم حسودیم شد به تو  به شروع پر شور  هر صبحت به متفاوت بودن " بابا یت "

اخر کدام کودک این شهر بابا یش هر صبح  بارانی
  یا افتابی فرقی نمی کند

 کوله ی پسرش را می گذارد پشتش ,دست هایش  را هم می گذارد در جیبش

وتو  هر چه قدر با قدم های کو چکت گام بر می داری باز هم به اندازه چند گام بزرگ بابا ازش

فاصله داری .. بابا دست هایش در دست تو نیست ولی هر صبح که کوچه های مدرسه را طی

می کنی برایت آواز های شاد می خواند  باران باشد یا افتاب  شاد باشی یا ناراحت بابا  هر

روز برایت آواز های شاد می خواند.

به اندازه همه فاصله ی  کوچه های خانه تا مدرسه ... بابا برایت آواز می خواند.

آخر کدام کودک این شهر ....


                        naghmehsara.ir-019.jpg



"
+تاریخ پنجشنبه 5 دی 1392ساعت 08:56 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()