تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد
سلام . روزتان سپید .

روزهای اخر تابستان . خیلی ها منتظر بازگشایی مدارس هستند به دنبال کیف و کفش و دفتر و کتاب ......

  این   حس نوستالژی   اونم تو این روز ها  ما رها نمی کند

خیلی ها شاید یادشان نیاید و شاید خیلی ها هم باهاش خاطره دارن

دلهای ساده  و کوچکمان را به هم گره می زدیم و شاد به مدرسه می رفتیم.

مهم نبود جلد های دفتر مان ساده است


   

باید بابا  اب داد را درست می نوشتیم و20 می شدیم  چه کیفی داشت وقتی مهر صدافرین کنار بستمان می خورد


 
یادش به خیر کتاب هایمان  همیشه تمیز و مرتب بود


همه ی تفریح و عشقمان برنامه کودک ساعت 5 بعد از ظهر بود کی بیشتر از ما از گوریل انگوری خاطره داره.

باید مشق هایمان را می نوشتیم حتی اگر دیر می شد

درسته الان دیگه از این پاکن ها خبری نیست  اما ما آخر آخرش همینا رو داشتیم




البته این پاکن اب سر ابیش  همه اش دفتر مو سوراخ می کرد

کی بیشتر از ما وقتی نشان حاکم بزرگ رو می دید خوشحال میشد ؟

 
بازی کوچه ها با .....

یکی از بزرگترین لذت های من که همین بود  شما رو نمی دونم کلا از ارتفع خوشم میوممد.


چقدر کارت صدافرین و لوح تقدیر در صندوقچه ی خاطراتم دارم
وسریال های اخر هفته مون


این ها و خیلی خیلی چیزهای دیگه  که حالا فقط عکس و فیلمشون هست

چیزی های که ما باهاش خاطره بازی می کنیم  .وقتی به دخترم که امسال میره کلاس اول نشونش می دم

کلی ذوق می کنه....

چی کار کنیم    این حس نوستالژی رهامون نمی کنه .!




"
+تاریخ یکشنبه 26 شهریور 1391ساعت 07:36 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()

تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است...!

... وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد، زیاد
  دور نمی رود. همان حوالی پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ می زند...!

... فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. می مانند. اثرشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند...!

... زندگی کردن را به ما یاد نداده اند. در مورد کائنات می توانیم ساعت ها حرف بزنیم ولی از پس ساده ترین مشکلات زندگی مان بر نمی آییم. بزرگ شده ایم ولی تربیت نشده ایم...!


قسمت هایی از کتاب رویای تبت / نویسنده : فریبا وفی

 پ.ن:                                     
       ******************

 الفبا برای سخن گفتن نیست
 برای نوشتن نام توست
اعداد

 پیش از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زاد روز تو را بدانند

دستهای من

برای جست و جوی تو پیدا شدند

دهانم

کشف دهان توست

ای کاشف آتش

در آسمان دلم توده برفی است
که به خنده های تو دل بسته است...!
 
                                                    شمس لنگرودی
 

بعدا نوشت : مدتی نبودم مسافرت بودم .  وقتی حرفی نیست  شاید همان بهتر که به روز و شاید هفته هم نباشی.



"
+تاریخ پنجشنبه 16 شهریور 1391ساعت 06:39 ب.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()