تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد

186


  پنج شنبه باشد از همان پنج شنبه ها که به رنگ سبز یواش هست ... پنج شنبه باشد  من باشم . غروب باشد . دست هایم را زده باشم زیر چانه ام

 و با یک دنیا انتظار  در کنار پنجره سر تا پا گوش باشم ... پنج شنبه باشد من باشم .... تو  باشی ...ودستت را که می گذاری روی زنگ از جا کنده بشوم

 بدوم سمت تو و  خودم را پرت کنم در آغوشت ...بوسه های تیغ تیغی  ابدارات را بچسبانی رو ی صورتم ... پنج شنبه باشد من باشم  تو باشی ...

دست هایم در دست های ضمخت و مهربانت ..نگاه حسود اطلسی و نرگس و یاس هم  توی با غچه باشد ....پنج شنبه باشد ... هی راه  برویم با هم

ومن یک دنیا دلتنگی را در چشمانت ببینم . هی راه برویم و تو برایم از همان ترانه های زیبایت  بخوانی و من قند توی دلم آب شود از داشتن تو..

پنج شنبه باشد ... من باشم ...تو باشی ... . انتهای همان کوچه ی بن بست یک خانه ی کاهگلی باشد ... بوی نان تازه وسط سفره باشد ...

پنج شنبه باشد ... تو مرا بنشانی  روی پاهایت و از بی تابی هایت برایم حرف بزنی ... بنشانی روی پاهایت  بوسه بارانم کنی از همان بوسه های

تیغ تیغی آبدار ... بعد در گوشم به گویی  دوست داری برویم توی اتاق کارم ومن ذوق کنم  از دیدن تو  .. چشم هایت  پشت عینک ذره بینی  درشت تر

و مهربان تر  هستند ...پنج شنبه باشد من روبه روی تو بنشینم و تو پشت چرخ خیاطی  کرمی  زیبایت  بنشینی  ان وقت نخ را بدهی دست من و

بگویی می توانی از  سوزن ردش کنی .. جایزه ات یک پیراهن گل گلی چین دار ... می نشینم روی همان صندلی قرمز چرمیت وهی سیر نگاهت

می کنم ...تمام نشد ؟ و تو ابروهایت را می اندازی بالا و چشم های مهربانت را  از بالای عینک ذره بینی ات می دوزی به من  یک لبخند دوست داشتنی

می نشانی برلبت و با لحن   مهربانانه ات می گویی .. دوست داری تو هم یاد بگیری .. خودم برایت یک چرخ خیاطی خوشگل می خرم

ومن همه حواسم را گذاشته ام پیش پیراهن گلدار چی چینی که قرار هست برایم بدوزی .. دست هایم را حلقه می کنم دور گردنت  می گویم  نه !

وقتی تو باشی ... هیچ وقت نیازی نیست که من یاد بگیرم ....

پنج شنبه باشد من باشم ... تو باشی .. پارچه ی حریر سفید گل گلی را می اندازی  روی سرم  می خواهی قدم را اندازه بگیری خم می شوم

تو سرت را می اوری بالا زل می زنی به چشم هایم  نگاهی به من می کنی نمی توانی اشک های  هایت را پنهان کنی از من ...

بلند می شوی  می بوسیم از همان بوسه ای تیغ تیغی  آبدار اما این بار فقط پیشانی ام را ... در گوشم می گویی دخترم مبارکت باشه الهی !

خوشبخت بشی ....

پنج شنبه باشد  از همان پنج شنبه های سبز یواش ... پنج شنبه باشد .. اطلسی و یاس و نرگس  هم باشد ...چادر حریر گل دار م باشد ..

چرخ خیاطی کرمت باشد ...  .....  انتهای کوچه ی بن بست دیگر خانه ی کاهگلی نباشد ....  پنج شنبه باشد من باشم  .. تو نباشی ...

 تو نباشی ... مهربان ترین بابا بزرگ دنیا !


برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید


+ شاعر کوچه های باران خورده ی شهر ( حمید عسکری) تو که با واژه ها و باران و کوچه های خلوت شهر مانوسی .تو که اعجاز را با

واژه ها به دلهای تشنه ی محبت می آموزی .... سالروز تولدت مبارک.برایت بهترین ها را ارزومندم بهترین هایی به زلالی باران .

   باران که می زند دلم لیز می خورد                 سمت   نگاه  تو به  پاییز     می خورد

  حال فضای غزل شعرهام بارانیست              دست قشنگ تو که به این میز می خورد

                                                                                                                                حمید عسکری



"
+تاریخ پنجشنبه 31 مرداد 1392ساعت 06:17 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()