تبلیغات
تو یک لحظه پرنده باش
پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد
183



وقتی  نشسته بود و از پشت پنجره  با بی تفاوتی زل زده بود به کوچه ...باران می بارید اما دلش نخواست که دست هاشو رها کنه زیر

قطره های بارون. دقیقا یادشه که وقتی  همین دیروز از پارک کوچولوی سر کوچه رد میشد و بچه ها رو غرق در شادی می دید تنها حسی

که تو وجودش پیدا نکرد همین  بود اصلا دلش نخواست سوار تاب شه !! وقتی رفت سوپری  و به اکبر آقا سلام کرد  هیچ وقت دلش لواشک

باطعم  سیب و آلبالو نخواست ! حتی دیگه چیپس و پفک های اکبر آقا که چیده بود دم در تا به همه چشمک بزنه و دلشون بخواد  یادشه

حتی یه لحظه هم نگاهش واینستاد سر اونا...!! تعجبی هم نکرد که چرا دلش دیگه بهونه ی یه بستنی چوبی با طعم کاکائو رو هم نگرفت!!

سرش پایین بود با همون کلاه لبه دار پهن  که هیچ وقت از ش جدا نمی شد . جواب سلام  علی  پسر کوچولوی همسایه رو داد  بدون اینکه حتی

یه لحظه سرشو بلند کنه یا حتی دلش بخواد که لپاشو  بگیره و بپیچونه تا علی گریه اش  در بیاد و اونم قاه قاه بخنده و کیف کنه ....!!

هفته ی قبل که با اجبار دوستان رفتن سینما برای دیدن یک فیلم کمدی ... یادشه وقتی تمام سالن پر بود از قهقه و خنده ها  اما اون  باز هیچ

دلیلی برای خنده پیدا نمی کرد ! مثل یه ساعت پیش وقتی روی مبل جلوی تلوزیون دراز کشیده بود و  کنترل گرفته بود دستش و شبکه هارو

زیر و رو می کرد اصلا دلش نخواست کارتون فوتبالیست ها رو ببینه ....!!


با خودش فکر می کرد و..... حتما بزرگ شده بود  خیلی بزرگ ..  خب !




+ من که فکر می کنم وقتی این چیزا دلت نخواد بزرگ نشدی بلکه یه بلایی سر احساس و دلت اومده ...

+ عکس  بالا  از  خودم





"
+تاریخ دوشنبه 21 مرداد 1392ساعت 06:32 ق.ظ نویسنده tayebe.s نظرات ()