تبلیغات
افق

افق

خدایا رحمتی کن تا ایمان نان و نام برایم نیاورد

می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چیکار کنم

می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم می گه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه
بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده
دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده
آقاجون
می خوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
                                                
                                                                         
   تا که تورو رضا کنن 

      شعر: مرحوم آقاسی

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 07:51 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |


جایی برای حرف های نگفته

فرصتی برای  در د دل  و صفحه ای برای  حرف های دلم

اولین سال تولد وبم  با اینکه یادم بود اما فرصتی نبود

غرق در دل مشغولی های روزانه ....

بگذریم از این بهانه های تکراری ............


هرچه بود گذشت  9 دی ماه بود    زیاد هم دیر نشده  هنوز تو دی ماه هستیم

 دلم می خواهد که بهتر و بیشتر از قبل بنویسم

شاید هم .....  نمی دانم حر ف هایم ته کشیده ....

       اما      میدانم     نوشتن را دوست دارم 

نوشته شده در جمعه 23 دی 1390 ساعت 09:33 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |

جمعه  2 دی ماه
                                                      


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......



                                                                                 مهدی  اخوان ثالث


نوشته شده در جمعه 2 دی 1390 ساعت 01:00 ب.ظ توسط tayebe.s نظرات |

موسم نداردهای بوی بلوط در دست های خیس باران... هی هی، هی... از آن همه گشت های گل گیاهان بی دلخوش و بیرق های سرخ، سبز... سیاه! آه، چقدر دست ها پرچم شده اند و پرچم ها دست هایی قلم شده، که بنویسند غروب های فرود نیامده را بر دریای آرام شانه های هرگز

پژواک دلشوره ای نیست، در جهان خیمه های کودکان الم. می پیچید صداهایی که حلق خلق را زنجیر می زنند کجاست؟! عاشورا امروز یا فردا کجاست؟! آی، ای تمام بربرها و حبیب ابن مظاهرهای باطنی جهان، کجاست عاشورا؟!

دل های گرفته همسرایی های زنجیر بر سینه ها و گرده های سوخته، دست های پرچم همیشه عاشوراهای جهان، چشمان اشک های خیس بیرق داران ابدی! ترانه خوانان نامعلوم غایب عشق های هر چه باداباد، آی همه دانه های خیس چشم های تا ابد گریان، عاشورا کجاست؟! کجاست عاشورا؟! فروردین نمی آید عطر آه های اردیبهشتی، بهشت را نشسته ایم که بوی تو بوزد. بنفشه های نمی سوزد چراغ های گرد گرفته دیروز غرب و جنوب را می گرییم که نور تو بوزد. مهتاب های نمی درخشد نخل های کوفه های مجاور و غیر مجاور را در سکوت درد ضجه می زنیم تا صدای تو در زمین بپیچد. افسوس اما گیسوی تازه ستاره ای، سپیده را نشان نمی دهد. هیهات! که تمامی گندم های جهان را به خرمن بادها سپرده اند.

عشق فراموش سوسن های باران خورده را بشارت می دهیم به خورشید تازه ای که بر نیزه ها سرخ است تا تو طلوع کنی. اما بر شانه های جهان بی حضور تو سوسنی نمی روید و بر چشمه های زمین بی اشک تو زلالی نمی جوشد. و در بهاره اردیبهشت فرشته ای نمی وزد. بادها منتظر فرمان تواند و من کفنی خیس از گریه فرشتگان دارم که سال هاست در انتظار تجلی تو آیینه دلم را در مصیبت تو صیقل می زنم!

از کوه به کوه و از دریا به دریا و از آسمان به آسمان، نشانی از تو نیست ای همه هر چه هست در کف تو. ما را به همه ساحت سبز جهان آشنا کن با تمام ترنم های طربناک، با همه دست ها، چشم ها، پرچم ها و گوشواره هایی که در کربلا ریخت. در میان خیمه ها و هیمه ها وقتی که نینوا تا قسمتی از دامن ابر شده خاک، تا زینب خطبه های قیامت تو...، آشنا کن. تو را گریستم تا غربت جهان را گریسته باشم ای همیشه حاضر در خواب در خیال، در رگ برگ و منقار شکرین طوطی و بال های آزاد پرستوهای مهاجر! تو را می جویم...


                بهروز  قزلباش

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1390 ساعت 07:31 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |

اگر   پرستش غیر خدا مجاز بود علی را می پرستیدم   . به خود اجازه نمی دهم  که برای
  

   شناخت      علی  کلمه ای بر زبان برانم  وبا قدرت عقل شخصیت او و زندگی 

پر ماجرایش را  تجزیه و تحلیل کنم .   




  

شناخت علی فقط به قدرت عشق میسر است و فقط اجاز دارد به حریم علی نزدیک شود

آخر چگونه می توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق  نشد؟

چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت. ولی کمال متعالی علی را ندیده

گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش به خداست .قلبی حساس دارم که نوازش نسیم حیات

ان را می لرزاندزیبایی غروب و طلوع افتاب دیوانه اش می کند آسمان بلند پر ستاره مستش

می نماید مرغ های هوا و ماهی های دریا جذبش می کند کوه های بلند, افق بی پایان ,

و اقیانوس بی کران به ابدیتش می برد.

این احساس مرموز قلبی, مسحور عظمت وزیبایی عالم خلقت می شود ومرا در مقابل

خالق آن وادار به سجده می کند همان احساس نیز تار و پود قلبم را به عشق علی  به

لرزه می اندزد.

هنگام تنهایی درد  , غم و شکست و مظلومیت  به علی نزدیک می شوم و تشفی

می کنم . انیس شب های تار من هنگام مناجات  همراه من در کوچه های پر پیچ و خم

تاریخ , مددکار من در نبرد های مرگ و حیات ,آرزو گاه عالی ترین تجلیات روح من, برای

خلیفه الله علی الارض شدن .

    علی کسی است که در اوج ادب و سخنوری با سکوت خود سخن می گوید.

   علی قهرمانی که نظیرش را عالم ندیده است . رهبری که در مظلومیتش می

  توان حقانیتش را شناخت .

        آ ری  این  علی   است  .

   من در گذشته به قلب خود مغرور بودم , بزر گترین  پناهگاه خود را در عالم قلبم

  می دانستم ..... اما وای برمن  چه ورشکسته ام چه ناچیز و ناتوانم . پر کاهی که

   در عالم وجود به قلب خود ابن قدر بنازد.

  هیهات ... هیهات ...  ای علی به تو پناه می اورم . قلب خود را به تو می دهم تو در

                              مقابل خدای بزرگ شفاعت کن .


   پ.ن1 : امیدوارم شماهم مثل من از خواندن گوشه ای از دست نوشته های دکتر چمران

          که بسیار هم طولانی بود و من فقط چکیده ای از ان را برایتان گذاشتم  لذت ببرید.

                 یک عشق ناب و یک بندگی خالص ...

پ.ن 2 :  پیشا پیش  عید بزرگ غدیر رو به همه تبریک  می گم . برای بچه های کلاسم هم  عیدی کوچولویی

 گرفتم ...


نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1390 ساعت 07:14 ب.ظ توسط tayebe.s نظرات |




دلم را سپردم به بنگاه دنیا

وهی اگهی دادم اینجا و آنجا

وهر روز برای دلم مشتری امد و رفت

و هی این و آن سر سری امد و رفت

ولی هیچکس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل  قلب مرا وا نکرد


           عرفان  نظر آهاری

نوشته شده در جمعه 22 مهر 1390 ساعت 07:35 ب.ظ توسط tayebe.s نظرات |

بوی   پاییز   بوی  مهر            های و هوی  بچه ها   سکوت مدرسه را  شکست .


    دلم  تنگ میشد  هرسال مهر برای  یار همکلاسی  برای میز ونیمکت های  چوبی  ....

    برای  مدرسه  اما  امسال دوباره  بامهر  به مدرسه پاگذاشتم  اما قرار هست پشت

  میز معلم بنشینم  . هم خوشحالم  هم مضطرب   دنیا ی این پسربچه ها را باید بیشتر

  بشناسم .


پ.ن:    دوست دارم امسال  خاطرات خوبی از بچه های کلاسم داشته باشم . امیدوارم .

پ.ن:  تبریک و یژه  به خواهرم جهت قبولی در دکترای  ریاضی  تهران   . برایش ارزوی موفقیت میکنم .
نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1390 ساعت 06:21 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |

                      از مرور  روزهای گرم خسته ام  , دلم  یک  فصل  ,
   
                                                                                                    پاییز   می  خوا هد

                     زودتر از همیشه بی قرار  لحظه هایت هستم ....


                    لحظه های پرسه زدن در  جاده های بارانی   و  نارنجی ات ...

               
                      زودتر بیا ,  دلم یک فصل , پاییز می خواهد .....    

                                
             

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور 1390 ساعت 09:48 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |

خم شد و پاهای شهناز را گرفت . من هم دست هایم را زیر کتف هایش بردم . خواستم بلندش کنم 

دیدم نمی توانم  به ناچار زیر بازوها یش را گرفتم  .....

دیدم دست هایش می لرزند . گفتم :  می ترسین ؟

جواب داد : نه دلم می سوزه ....

یا علی گفتیم و بالاتنه پیکر را بلند کردم . یک متری از زمین بالا آورده بودم که متوجه شدم 

خانم وطن خواه  پاهای شهناز  را با آنکه کمی از زمین بالا آورده  بود رها کرد ....

نا خود آگاه پیکر شهناز از بین دست هایم سرید  وبه زمین  افتا د  به خودم که آمدم دیدم

   دست راست شهناز که گویا به خاطر اصابت ترکش از کتف جدا شده بود  در دستم مانده است

تمام بدنم می لرزید , احساس بدی  وجودم را گرفت ,. نفسم بالا نمی آمد ....

پ. نخیلی وقت است که  کتاب دا    دستم است . گاهی به جاهایی از کتاب می رسم که توان ادامه دادن

را ندارم .بعد ا ز مدت ها دوباره سراغش میروم همه خاطرات را مرور می کنم در ذهنم ....

این همه تلخی روز های اول جنگ  حالا حتی خواندنش برایم سخت است.

   نمی دانم کی می توانم تمامش کنم ؟....

نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور 1390 ساعت 11:48 ب.ظ توسط tayebe.s نظرات |

حرف تازه ای نبود

روز ها راس همان زمان همیشگی بروز می شود

خورشید لحظه ای دیر نمی کند سر قرار ....

و آسمان به بی کرانگی همیشه آبی بود

این تیک وتاک عقربه ها, مرا به تب و تاب انداخته...

ولی  باز هم  حرف تازه ای نبود

................................   سلام

                             ** ارزش انسان ها به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارند .**

                                                                                                   دکتر شریعتی


پ.ن   :   عیدتان پیشا پیش  مبارک دوستای گلم . امیدوارم ماه رمضان امسال و عیدش تک باشه تو عمرتون.


پ.ن :  این عکس هم شاید ربطی نداشته باشه به متن ولی خوشم اومد .

پ.ن:  فعلا  همین .... اگه اپ جالبی نبود ببخشید دیگه.
 

نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور 1390 ساعت 04:42 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |

*   آن روز ها  مکالمه با خورشید

دفترچه های ذهن  کوچک من را سرشار خاطره می کرد

امروز پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره می کرد

با من تماس بگیر خدا یا حتی هزار بار  وقتی که   نیستم

لطفا پیام خودت را .....


* عرفان نظر آهاری


پ.ن : این روزها اگه نتونم خودمو, خود واقعیمو ,خودی که دوست دارم باشمو , به خدا نشون بدم  ,

شاید باید عمری بدوم وسخت بتونم ...

پس کمکم کن که دوست د ارم باشم همونی که تودوست میداری...





نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390 ساعت 08:45 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |

ای خوب من سلام .  محبوب من سلام .

حالا که نزدیکتری از همیشه به لحظه های  باران خورده تنهایی ام ,

حالا که تو را لمس می کنم ,  حالا که عطرت مرا سرشار  کرده از بودنت .

حالا که تو می نشینی کنج خلوت تنهایی ام و من یک دل سیر برایت حرف می زنم

حالا که تو فرشته های منجی ات را بر اعماق قلبم نازل کردی تا از نردبان ماه بالا بروم

حالا که تو با سخاوت می بخشی و من زیر بارا ن بخشایشت  آب می شوم از خجالت ,

حالا که تو  تویی و من  منم  . همان بند ه ای که هربار مرورش می کنی

سرتا پا گناه است .

حالا که تو پاکم می کنی ..... فرصتی نمانده ....

حالاکه تورا لمس می کنم حالاکه تو را حس می کنم

حالاکه نزدیکتری از همیشه به من  

حالا هممین حالا   ای خوب من  محبوب من        سلام   .







نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 10:49 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |

                  
   ای خدا

منم ان بنده ای که بر مولای خود جرات و جسارت   کرده

منم که مصایب نموده   منم  انکه خدای جبار آسمان را  نا فرمانی کرده

من آن کسم که بر معصیتهای بزرگ رشوه داده

من آن کسم که هنگامی که مژده پیش آمد گناهی به او دادند بسوی آن گناه شتابان می رفت

منم آنکه مهلتم در عصیان برای توبه دادی  ومن از گنه باز نگشتم  و بر من پرده پوشی کردی

باز هم شرم و حیا نکردم   به معصیت پرداخته واز حد تجاوز کردم ......

ای خدای من, اگر گردنم را به زنجیرهای قهرت ببندی و عطایت را از میان همه خلق

از من منع کنی  و فرمان دهی که مرا به آتش دوزخ  کشند

ومیان من و نیکان جدایی افکنی

هرگز رشته امیدم  از تو قطع نخواهد شد...

ای مولای من

به فضل و کرمت مرا ببخش  وبه عفوت بر من منت گذار .


پ.ن :  قسمت هایی از دعای ابو حمزه ثمالی که خیلی دلنشین و پر معناست .


نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1390 ساعت 09:12 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |

احساس می کنم سقف آرزوهایم کوتاه شدند نمی دانم شاید از بس راه رفتم روی پشت بام آرزوهایم

گاهی زندگیت را از بالا که  می بینی  احساس خاصی بهت دست می دهد....

من  یاد گرفتم وقتی مشکلات چون کوه سبز می شوند جلوی راهم  می روم بالای همان کوه

واز همان بالا نگاه کنم حس خوبیست  . حداقلش  آن وقت می فهمی که تو تنها نیستی ....

می فهمی چقدر مشکلت کوچک است .

شده گاهی احساس کنی که زندگیت مثل سکانس های یک فیلم چقدر مرتب و هدفمندانه کنار هم

قرار  گرفته ......

چند روزیست احساسم میگه سکانس های زندگیم خیلی خوب کنار هم چیده شده  و نتیجه اش شد

یک  تلنگر
 
تلنگر واقعا لازم است گاهی ..... شاید خیلی وقتها  احساسش نکنیم .



سقف آرزوهایم کجاست ؟    چقدر تونستم به چیزهایی که می خواستم برسم ؟  

از خودم راضیم ؟    آیا حالا من همانی هستم که دوست داشتم باشم ؟ 

فکر نمی کنی همیشه یک تغییر کوچک می تواند نتیاج بزرگ بدهد؟....

دارم فکر می کنم به اینها ......

              *      شجاع باشید فراموش نکنید برای جاودان ماندن اولین شرط است *   

                                                      حضرت علی (ع)

شما چطور؟





نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد 1390 ساعت 05:35 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |

روزی ساده عبور کردی از باور لحظه هایم

وبی صدا نشستی در کنج دلتنگی هایم

وقتی آرام خو گرفتم با دل دریای ات

تو جرات پرواز را به خاطرم سپردی

انگار حالا دلم خیلی عادت کرده ...

ومن از عادت  می ترسم 

می خواهم دوباره عاشق باشم .



نوشته شده در جمعه 31 تیر 1390 ساعت 06:26 ق.ظ توسط tayebe.s نظرات |


Design By : Pichak